#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_248
-می بینی؟ هیچ تغییری نکردم!ولی وقتی اون شب تو اتاق آروم بهم گفتی پنجره رو ببند از ته قلبم این کار رو انجام دادم،چون هیچ خشونتی در کار نبود!هم تو به خواستت رسیدی هم من آرامش داشتم.جفتمون آرامش داشتیم،غیر اینه؟
حرفاش اعصابمو اروم می کرد.نمی دونم واسه چی بود؟شاید بخاطر آرامش لحنش بود ولی آرومم می کرد.نزدیکتر نشست و دستشو رو دستم گذاشت.نمی دونم چم شد، حس کردم آرامش خاصی بهم تزریق شده.با لبخند نگاهم کرد و گفت:
-پدر من بد کرداما حقیقت رو کنار نزنیم،عمه هم بد کرد!حالا من حاضرم جور هر دوشون رو بکشمولی قبلش دلم می خواد شما فراموش کنین.یه بار گفتی پدرم خنده رو از اون خونه گرفت،خواستم برگردونمش؛درمورد پرستو و پویا موفق بودم،دلم میخواد دل تو و عمه خانوم هم صاف شه!این کینه داره خودتونو از بین می بره!
آروم و با ناراحتی گفتم:
-می خوای 25 سال رو تو چند ماه جبران کنی؟می خوای خونایی که ریخته شد رو تو چند ماه برگردونی؟به نظر خودت می شه؟
لبخندی زد و گفت:
-اگه شما بخواین می شه!اتفاقای قدیم ارزششو ندارن که اینهمه خودتونو اطرافیانتون رو عذاب بدین!
سرمو به سمت خودش برگردوند و گفت:
-اگه با عذاب کشیدن من شماها اروم میشین عذابم بدین ولی خودتون رو عذاب ندین.
چشماش پر از صداقت بود،چیزی که اطرافم کم بود و نبود!این آدم محکمی که تو ای یک ماه خورد نشده بود جلوم امروز جلو خدا خورد شد،امروز اشکشو دیدم،کسی که که هیچ رقمه فریاد نمی زد، امروز فریادشو دیدم!تویی که از مرگ یه نفر اینهمه عذاب کشیدی، زیر دست و پای من چجوری اعتراض نمی کردی؟نمی دونم چرا ضربان قلبم بالا رفت.من تا حالا تو چشماش اینجوری نگاه نکرده بودم.به حرفای عارف رسیدم.این دختر واقعا فرق داره!عارف نبود ولی حرفاش بود.حرفایی که اولین شبی که زیر خاک بود ،زنده شده بود برام.دلم میخواست ببو...اما...
دلم می خواست ببو...اما...
اما اون خیلی چیزا رو نمی دونست؛پویا!اخم کردم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com