#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_245


خندید و گفت:

-آدمی که به زمین و زمان گیر میده تویی ها!

چشم غره ای نثارش کردم و گفتم:

-باز من به تو رو دادم؟

-رو سنگی که مثل تخت بود نشست و گفت:

-ببین پرهام...

-خان!

چشماشو تو حدقه گردوند و گفت:

-اولا من رو داشتم!دوما چرا فکر می کنی همه چی باید به میل تو باشه؟خدا با اینهمه عظمت و قدرتش هیچکس رو مجبور به کاری نمی کنه.به هممون اختیار داده.چیزی که خدا داده رو خلق خدا داره سلب می کنه؟

با کلافگی رو سنگ نشستم و گفتم:

-چه ربطی داره؟

با آرامش همیشگی گفت:

romangram.com | @romangram_com