#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_242
پوزخند عصبی زدم و گفتم:
-آب تنی؟تو روز تدفین عارف؟
نگاهش غم گرفت.مشخص بود لبخندشو به زحمت حفظ می کنه.آروم گفت:
-برای آرامش اعصاب خوبه،باور کن!
نگاهی به اطراف انداختم و گفتم:
-اینجا کجاست؟
-مخفی گاه من و خودم!
-مخفی گاه من و خودم!
با شنیدن اسم مخفی گاه حرف عارف تو ذهنم نقش بست:" به نیاز بگو تو رو ببره مخفی گاهش،همه چی اونجاست" با چنان سرعتی به سمت نیاز برگشتم که یه قدم به عقب رفت.شوکه نگاهم می کرد.
-اینجا مخفی گاهته؟
-آره!
اخمام تو هم رفت.لبخندی رو لباش نشست و گفت:
romangram.com | @romangram_com