#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_235
-مدارک رو دیگه پرهام کجایی؟
-خب کجا گذاشتی؟
چشمش به در میخکوب شد. همونجوری گفت:
-به نیاز بگو تو رو ببره مخفی گاهش.همه چی اونجاست!
-مخفی گاه ؟ چه مخفی گاهی؟
به چشمام نگاه کرد.چشماش اشک داشت.دستی رو شونم زد و گفت:
-حلالم کن داداش!فقط به نیاز اعتماد کن،فقط!
و بعد محکم منو تو آغوش کشید.نمی فهمیدم چی میگه؟از خودش جدام کرد.سمت نیاز رفت.دستشو گرفت و بوسید.با قدمای تند به سمتش رفتم:
-نیاز منو ببخش!تو خواهر خیلی خوبی هستی.
و قبل از اینکه من بهش برسم رفت.دنبالش تا بیرون عمارت دویدم اما رفت.شوکه بودم؛مدارک،مخفی گاه نیاز،حلالیت؛واسه چی؟!کلافه دستی رو صورتم کشیدم.به جشن برگشتم.به اطراف نگاه کردم.یه چیزی کم بود.یه چیزی نبود.نمی دونم نگران چی بودم؟نیاز رو دیدم که عمه خانوم یه گوشه گیرش آورده و داره چیزی بهش میگه.سریع به سمتشون رفتم.
-اینجا چه خبره؟
عمه خانوم صداشو بلند کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com