#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_233


تمام حواسم به چهره نیاز بود.هیچ تغییری نکرد.با لبخند نگاهش کرد و گفت:

-بله ذکر و خیرتون زیاد بوده.

ابروهام بالا رفت.مستانه خندید و گفت:

-یعنی از عشقش به من زیاد باهات حرف زده؟

دستشو تکون داد و گفت:

-دست نمیدی؟

کنجکاو بودم بدونم چی جوابشو میده.با همون آرامشش گفت:

-نخیر تنها چیزی که نگفته عشقش بوده.بیشتر از انزجار صحبت می کرده.در ضمن من با دستی که معلوم نیست به چند نفر چجوری دست داده،دست نمیدم!

به طناز نگاهی انداختم.منهدم شده بود.کاملا خشک شد.از خنده چند لحظه قبلش خبری نبود.پوزخندی زدم.با عصبانیت نگاهشو سمتم گرفت و گفت:

-لیاقتت همینه!اما طرف حساب من تو نیستی.

دستمو از دستش آزاد کردم و دستشو محکم پس زدم.یهو چهرش جمع شد و با ناله گفت:

-آی دستم درد گرفت!

romangram.com | @romangram_com