#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_230


-خوبی مادر؟زندگیت خوبه؟

انقدر نگرانی تو صداش بود که ترسیدم.به پرهام نگاه کردم.نگاهش سرد بود.با فکری که به ذهنم زد رفتم سمت پرهام رو دستمو تو دستش حلقه کردم و با ذوق گفتم:

-بله مامان نازم چرا بد باشه؟زندگیم خیلی خیلی خوبه.انقدر شوهر ماهی دارم.تو دنیا لنگش پیدا نمی شه.

و نگاه شیطونی که به پرهام انداختم.با تعجب نگاهم کرد.اخم کرد ولی چشماش عصبی نبود.خندشو با پوزخندی خورد و گفت:

-بله زندگیش فوق العادست!

خندیدم و به مامان نگاه کردم چشماش برق می زد.مثل همیشه متوجه نشده بود فیلم بازی می کنم.نگاهم به بابا افتاد.لبخند آرومی زد ولی چشماش داد میزد"خر خودتی دختر جون".جلو رفتم و بابا رو بغل کردم.درگوشم گفت:

-تو خوشبختی؟

گونشو بوسیدم و گفتم:

-آره خیالت راحت..

حرفمو قطع کرد و گفت:

-نیست!با این فیلماتم راحت نمی شه.

از آغوشش اومدم بیرون و با لبخند مصنوعی نگاش کردم.سرشو انداخت پایین.پدرم شرمنده من شده.متوجه نگاه حسام رو دستام شدم.رد نگاهشو گرفتم.به کبودی دستم نگاه می کرد.خواستم برم سمتش که پرهام دستشو حلقه کرد دور کمرم .با تعجب نگاش کردم.لبخند می زد اما با دهن بسته گفت:

romangram.com | @romangram_com