#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_218
-صحبت می کنیم.
نفس عمیقی کشیدم و راه افتادم به سمت عمارت.با دیدن تعجب عمه،دوباره یاد کاری که ناخواسته انجام دادم افتادم.من چرا اونکارو کردم؟از کنار عمه رد شدم با فکر مشغولی که خودم داشتم نمی دونم چطور به اتاق رسیدم.یاد وقتایی افتادم که بابا مریض می شد و بهم زنگ می زد که از دانشگاه بیام و من با نهایت سرعت برمی گشتم و محکم بغلش می کردم.
سرمو به دوطرف تکون دادم.اون پدرم بود،جز محبت چیزی ازش ندیدم ولی پرهام...حتی یه بارم بهم لبخند نزده.یه بارم با آرامش باهام حرف نزده.چرا انقدر نگرانش شدم؟چرا وقتی دیدمش...؟موهامو خاروندم و زیر لب گفتم:
-خب معلومه چون بابای پویاست.
با این فکر لبخندی زدم.خر خودتی نیاز!می دونم من همون خریم که از کرگی دم نداشت.واسه همینه با دم شیر بازی می کنی؟شیر اینام دم نداره نیاز جان،فقط زخم خوردست.باید ضماد این زخما شی،باید؛این یه اجباره!
ذهنم مشغول بود.سمت در رفتم که برم بیرون.صدای پچ پچ توجهمو جلب کرد.
عمه خانوم:انگار ماهی قلابو گرفته.
پرهام:عمه اون عاشقم نشده!
-شده،اگه نشده بود اونجوری نمی پرید بغلت!
-واسه خودتون داستان نبافین چیزی که من حس کردم فقط نگرانیش بود که اونم نمی دونم واسه چی بود؟
-تو چرا نمی خوای قبول کنی عاشقش کردی؟
صدای پرهام یکم بالا رفت:
romangram.com | @romangram_com