#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_211
صدای عمه خانوم باعث شد به سمتش برگردم..با پوزخند گفت:
-20 مهره!
20 مهر!سعی کردم تو ذهنم بیارم یعنی چی و...بهت زده شدم.نــــه!20 مهر تولد پرهام و تاریخ عروسی.وای خدا فکر اینجاشو نکرده بودم.حرفای حسام تو گوشم مرور شد:
-روز عروسیشون بود که پدرت اونا رو دید.همون روز بود که طعنه هاش از توجه هیچکس در امان نبود.اون روز بود که بازی شروع شد.روزی که پدرت ناخواسته یه خونواده رو خراب کرده بود برای حفظ غیرت خودش.
می خواستن چیکار کنن؟نکنه اینا هم بخوان همون کار رو بکنن.اما من که معشوقی ندارم.خوب فکر کردم حتما قصدشون یه چیز دیگست.با غذام بازی می کردم و فکر می کردم.با چیزی که به یادم اومد فرو ریختم.حرف پرهام روز عقد:
-ماه و خورشید هیچوقت بهم نمیرسن.
نــه!اون منو حسام رو باهم می دونست.دوست نداشت من حسامو ببینم.حرف یه هفته پیشش تو اتاق:
-فکر کن حسام مرد!یه بار دیگه اسم حسام رو تو خونه من بیاری هرچی دیدی از چشم خودت دیدی.
-تو شوهر داری!
چشمامو بستم.نه این مهمونی خوب نیست.این مهمونی یعنی جنگ تموم نشده.سرم درد گرفته بود.اینا می خوان تاریخ رو زنده کنن.تاریخی که مرده.حسام برادرمه،دوستمه.اون معشوقم نیست!با صدای پرهام سرمو بلند کردم:
-چرا غذاتو نمی خوری؟
اون نمی دونست که من می دونم.هیچکس نمی دونست.من نگران بودم ،خیلی نگران!تمام ذره های وجودم نگران بود.سعی کردم از این فضا بیرون بیام و با لبخند ساختگی گفتم:
romangram.com | @romangram_com