#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_179
-6 سال پیش وقتی ازم خواستی بیام اینجا گفتم نه.داستانت رو تعریف کردی.خواستم به بهترین رفیقم کمک کنم.از خونواده بهادر خان متنفر شدم.گفتی برم تو خونشون گفتم چشم.رفتم ،خونه سوت و کور بود.هیچ هیجانی نداشت.نازنین خانوم تب کرده بود.بهادر خان ناراحت بود.
آهی کشید و ادامه داد:
-من گفتم حقشونه این عذابولی اون موقع دلیلش رو نمی دونستم.دوروز بعدش برای سر زدن به نازنین خانوم رفتم عمارتشون،سالمه سالم بود.بلند بلند می خندید حتی بهادر خان هم انگار جوون شده بود.تعجب کردم ولی وقتی نیاز رو دیدم فهمیدم این شادی از کجا آب می خوره.
تو چشمام نگاه کرد و گفت:
-من و تو 29 سالمونه.حتی ی بارم نتونستیم اینجوری و با این سرعت حال یکی رو خوب کنیم.هیچکس بخاطر نبودنمون مریض نشده.اون دختری که الان رو اون تخت بیهوشه،فقط 23 سالشه.اون موقعا فقط 17 سالش بود ولی انقدر مهربون بود که همه رو وادار می کرد خوب باشن.
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
-اون باعث شد تمام داستانات راجب اون خانواده رو فراموش کنم.دیدم نسبت بهشون عوض شه.
سری تکون داد و گفت:
-بیخیال این حرفا!فقط خواستم بهت بگم این دختر تنها کسیه که می تونه زندگیتو عوض کنه.بهش بها بده!فرصت بده!فقط برای یه مدت کوتاه کینت رو کنار بذار تا ببینی چه فرشته ای تو خونت داره بال می زنه.
هیچ جوابی نداشتم بهش بدم.یعنی داشتم اما زبونم کار نمی کرد.سرشو انداخت پایین و گفت:
-گناه پدرشو پای اون نذار.اون حتی پدرشم تغییر داده.حقش نیست با این وضعیت رو تخت بیمارستان باشه.حقش نیست پرهام!
-حق ما بود؟
romangram.com | @romangram_com