#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_169
نذاشتم نیاز جواب بده. با همون اخم گفتم:
-تو هم باید بری .شنیدم بازیگوشی کردی می سپرمت دست عمه خانوم.
انتظار داشتم پویا الان ناراحت بشه و بگه ببخشید منو نفرست پیش عمه خانوم،چون از عمه خانوم می ترسید ولی با خوشحالی دستاشو دور گردن نیاز حلقه کرد و گفت:
-آخ جون باهم می ریم!
تعجب کردم.تعجب هم داشت.این دیگه چه وضعیتی بود؟این تا دیروز اسم عمه خانوم می اومد تنش زلزله 7 ریشتری می شد ،حالا که می خواد بره زیر دستش از خوشحالی می خنده؟نیاز پویا رو بغل کرد و رو به من گفت:
-کی باید بریم؟
عصبی بودم ،نمی دونم چرا ولی خیلی عصبی بودم.با فریاد گفتم:
-همین الان!
شوکه بهم نگاه کرد.بعد دوباره لبخند زد و گقت:
-باشه اینکه اینهمه عصبانیت نداره.
دلم می خواست بکشمش.این لبخند داشت جونمو بالا میاورد، نفسای عمیق کشیدم و بلند فریادزدم:
-شهرام؟ماشینو حاضر کن.
romangram.com | @romangram_com