#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_163


-پنجره رو ببند سرده!

سرد نبود فقط خواستم اعلام وجود کنم.بهم نگاهی کرد بعد به سرتا پام نگاه کرد شلوار کتان و پلیور و یه کاپشن روش.لبخند زد.باز داره حرصمو درمیاره.خب سوتی دادی پرهام جان الان کجا سرده با این بقچه پیچی که تو کردی؟

-اگه سردته لباس هست بدم بپوشی.

اخمی رو پیشونیم اومدپررو تیکه انداخت.به لباسش نگاهی کردم ،پوزخندی گوشه لبم نشست و گفتم:

-ممنون انگار لباس خودت پارچه کم داره.

نگاهی به لباسش کرد و بازم لبخند زد.شونه ای بالا انداخت و رفت سمت تختش.

-گفتم پنجره رو ببند!

-دستاتو نشون بده.

گیج نگاش کردم.سرشو کمی بالا آورد و گفت:

-خب خدارو شکر دست که داری .

دندونام رو هم فشرده شد ،داشت خودش بهونه دستم می داد.

-هرکی باز کرده خودشم می بنده.

romangram.com | @romangram_com