#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_145
-اون می شه پارسال!
با کلافگی زد رو پیشونیش و گفت:
-اه همش یادم می ره.
خنده ریزی کردم و گفتم:
-راستی پویا،چرا به من اعتماد کردی؟
وقتی دیدم حرفی نمی زنه به سمتش برگشتم.با چشمای بغض کرده به من نگاه می کرد.یهو یه قطره اشک از چشمش پایین اومد، نمی دونم چی شد که سریع دستمو بردم سمت گونش و اشکشو پاک کردم.خودشو انداخت تو بغلم و گفت:
-تو حس مامانمو می دی!
-تو حس مامانمو می دی!
تعجب کردم آروم بغلش کردم و سرشو بوسیدم.
-وقتی اون دفعه ترسیده بودم وقتی بغلم کردی من مامانمو دیدم.انگار تو مامانی!
این حرفا از یه بچه 5 ساله؟آروم سرشو نوازش کردم.بغض صداش باعث شد دلم بگیره.انقدر به یه آغوش نیاز داشت؟گریش کم کم آروم شد.آروم سرشو بالا آورد و با خنده گفت:
-درست مثل حالا!
romangram.com | @romangram_com