#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_138
لبخندی زدم.اصن واسم مهم نبود.همین که لبخندم یکم عصبانیتشو خوابونده بود که نزنه منو نفله کنه کافی بود برام.چپ چپ نگام کرد.انگار تا حالا ندیده کسی تو اوج عصبانیت بهش لبخند بزنه.کله خرم دیگه چیکار کنم؟با عصبانیت گفت:
-از این اتاق بیرون نمیای تا من بگم، فهمیدی؟
فقط نگاش کردم.مشخص بود گیج شده.رفت بیرون و در پشت سرش محکم بست.لبخندمو جمع کردم.از این اتاق نرم بیرون که نمی شه .
-نیاز؟
-جانم؟
-کی تاحالا به حرف زور گوش می سپری؟
-هیچوقت!
-پس این حرفا چشه؟
-دارم فکر می کنم چجوری بپیچونم!
-تو آدم نمی شی!
-می دونم،فرشته ام!
سری از روی تاسف تکون دادم که چشمم خورد به لباسم.این چی بود هنوز تنم بود؟سریع رفتم سمت کمد لباسا.اون لباسای بی ریخت رو در آوردم و یه دست لباس خوشگل پوشیدم.جلو آینه رفتم و نگاهی به خودم انداختم.دور لبم قرمز بود.
romangram.com | @romangram_com