#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_125
-2 سال قبل از اینکه تو به دنیا بیای...
1 ساعت داشت یه ریز حرف می زد و من فقط با دهن باز به لباش نگاه می کردم.باورم نمی شد.بابای من؟قهرمان من؟همچین کارایی کرده باشه؟نه نه دروغه.حسام چرا باید دروغ بگه؟نمی دونم ولی دروغه.با برخورد چیز سردی به گوشم به حسام نگاه کردم.که صدای بابا رو شنیدم:
-الو نیاز؟
تنها صدایی که ازم دراومد صدای کم جونی بود که گفت:
-بابا...
زنگ زدن بابا یعنی مهر تایید به همه این حرفا.
با صدای بغض آلودی گفت:
-نیاز؟دخترم؟منو ببخش بابا.
انگار داشت گریه می کرد.
-گذشته خوبی نداشتم . می دونم.تا قبل از اومدن تو به زندگیم ...
-گذشته خوبی نداشتم. می دونم.تا قبل از اومدن تو به زندگیم ...
بلند گریه می کرد.من فقط خیره بودم به دیوار.همه تصوراتم داغون شده بود.پرهام دروغ نمی گفت؛قهرمان من،یه زمانی،اهریمن بوده!بعد از تموم شدن گریش با همون صدای گرفته گفت:
romangram.com | @romangram_com