#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_295


روبهش گفتم:کجا بودی که

آریا:رفتم حموم تواون یکی اتاق یه حموم هست گفتم برم یه دوش بگیرم بیام

آها

من وآریا نشستیم روتخت و باهم دیگ حرف زدیم ازهمچی براهم گفتیم

مریم:

خونمون خیلی قشنگ بود من ازسهیل خجالت میکشیدم و یکم هم میترسیدم

ازاین به بعد قراربود من و‌سهیل اینجا زندگی کنیم اونم تنها دیگه وقتی پاشم ازخواب تواتاقم نیستم پیش مامان وبابا این باعث شد اشکم دربیاد

یکم بعد اشکامو پاک کردم من الان به عشقم رسیدم باید خوشحال باشم

سهیل همه جای خونه رو بهم نشون داد با کمکش لباسمو‌عوض کردم البته فقط گذاشتم زیپ‌ لباسمو بکشه پایین اونم چون دستم نمیرسید

سهیل کمکم کرد موهامو بازکردم

وقتی تموم شد اومد سمتم ترسیده بودم ای کاش به تینا میگفتم بیاد پیشمونا حداقل امروز و میپیچوندم باخودم گفتم الان بپیچونم فرداروچیکارکنم دستام سردشده بود سهیل اینو ازقیافم فهمیده بود وبخاطر همین باحرفاش آرومم کرد.حرفای عاشقانه وقشنگی بهم میزد واین ترسمو ازبین برد

هنوز هم باورم نمیشه یکسال شبانه روزم‌رو کنار آریا سپری کردم انگار همین دیروز بود زندگیمونو شروع کردیم یکسال لبریز از خاطرات شیرین گذشت و من الان خانم خونه ای هستم که همیشه آرزوشو داشتم

زندگی خوبی داشتم‌ وخداروشکرمیکنم که خداآریاروبهم داده

همش فکرمیکردم یعنی آریا سالگرد ازدواجمونو یادشه اصلا کادو برام میخره

آریا و آرادانگارپدروپسرواقعی بودن ازآریا خیلی ممنون بودم که جای خالی پدرو برای آراد پرکرد وآراد انقد دوسش داشت که من حسودیم میشد

خیلی خوشحال بودم کنار خانواده چهارنفریمون

من حامله بودم ورفتم سونوگرافی گفته بود دختره وقتی آریا و آراد فهمیدن خیلی خوشحال شده بودن مخصوصا آراد بچم وقتی فهمید خواهر دارداره میشه ذوق کرده بود

هنوزهم بابچه ها دورهم جمع میشدیم همیشه کنارهم بودیم

فاطمه وقتی ازدواج کردو برای ماه عسل رفت مسافرت و خیلی زود خبربارداربودنش به گوشمون رسیدهممون تعجب کردیم چقد عجله داشتن اینا والان یه نی نی کوچولو دارن به اسم میلاد که خیلی خوشگله جیگر خاله

یروزآریا ازم خواست با ستاره آشتی کنم من قبول نکردم

فردای اون‌روز وقتی توآشپزخونه بودم برگشتم تا ازیخچال چیزی بردارم که ستاره رو دیدم یه دست گل دستش بود

تاخواستم تندی کنم وجوابشو بدم که آریا با حرفاش آرومم کردهنوزم حرفاش یادمه که گفته بود:خانومی تودلت بزرگه بیا ببخش یه کاربچگانه ای کردین وبخاطرش همه روناراحت کردین اون هم دوستته هم زن داداشت همیشه چشم توچشمین زشته حالا بیا آشتی کن بخاطر من

یکم بعد فکرکردم دیدم راست میگه

هم باید این کار بچگانه رو‌تمومش کنم هم بقیه رو خوشحال کنم واینکه مگه میشد آریا بگه بخاطر من ومن قبول نکنم

بالاخره همو بغل کردیم و آشتی کردیم وهمه تنهامون گذاشتن که باهم حرف بزنیم هرچی گفتیم نمیخاد قبول نکردن

چقدرآریا خوب بود اون باعث شد به خودم بیام وتمومش کنم این مسخره بازیو ازش خیلی ممنون بودم

توآشپزخونه بودم داشتم غذا درست میکردم ازدست این پدروپسر نمیدونم چیکارکنم تمام خونه رو بهم ریخته بودن و دوتایی رفته بودن بیرون اونوقت من با این وضعیتم باید خونه رو‌تمیزکنم ای خدا

صدای کلید دراومد وبعدش دربازشد بالاخره تشریف آوردن

آراد دوید سمتم وگفت:مامانی ببین بابا چی خریده برام

تینا:سلامت کو

آراد:سلام مامانی

تینا:سلام عزیزم حالا بگو بابا چی خریده

آراد هرچی که آریا خریده بود ریخت وسط میز چندتا ماشین و چیزای فکری بود

تینا:دستش دردنکنه به به چه قشنگن آراد مامانی برو تو اتاقت اینا رو کمدت بچین

آراد:باشه مامانی

romangram.com | @romangraam