#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_273


وقتی رسیدم حوصله نداشتم وایسم رفتم توبامربیا سلام کردم آرادتامنودیدپریدبغلم کیفشو تودستم گرفتم واومدیم بیرون آرادهمینجورکه توبغلم بودبازبون قشنگش شروع کرد به تعریف کردن کارایی که تومهدکرده

آرادکه کنارم بود بیشتروقتمو باهاش میگذروندم حالم خیلی بهتربود بعضی چیزارو کنارش فراموش میکردم ولی وقتی نبود همش توخودم بودم توتنهایی انقدربه همچی فکرمیکردم که داشتم دیوونه میشدم

رسیدیم خونه درو قفل کردم رفتم تواتاق لباسای آرادو عوض کردم

آراد درازکشیدرومبل داشت نقاشی میکشید.

منم توآشپزخونه داشتم غذا درست میکردم اونم ماکارانی که آراد دوست داشت

سرم به کارگرم بود که آراد اومدتوآشپزخونه وصدام کرد

آراد:مامانی ببین نقاشیمو

..برگه روبه سمتم گرفته بود زیرگازوکم کردم ونشستم روصندلی

نقاشیشو ازدستش گرفتم. وبهش نگاه کردم چیزی ازش نفهمیدم.

روبه آرادگفتم:پسرمامان اینا چیه کشیدی

آرادبا کمک من نشست روصندلی بادستش اونی که کشیده بودرونشون دادوگفت:این باباییه اونی که بغلش وایساده تویی مامانی

اشک ازچشمم سرازیرشد پیشونیشو بوسیدم وگفتم:آفرین پسرم چه قشنگ کشیدی

بلندشدم برم به غذاسربزنم تانسوخته که آرادبااون زبون قشنگش گفت:مامانی این پسرکوچولوعه منما خوشگل کشیدم

روبهش گفتم:آره مامان خیلی قشنگ کشیدی آفرین

نقاشیشو ازش گرفتم وبه دریخچال چسبوندم برگشتم نگاش کردم بچم خیلی ذوق کرده بود با خوشحالی میدوید اینوراونور.

غذا که آماده شد مادروپسری نشستیم و خوردیم

ظرفا روشستم ورفتم نشستم رومبل وبه فکرفرورفتم بایدیه کارپیدامیکردم میرفتم سرکار هم خرجمونو درمیاوردم هم من اگه توخونه میموندم دیوونه میشدم

فاطمه:

خیلی برام سخت بود که روزعقدم تنهاباشم چون هروقت به این روزا فکرمیکردم مریم و تینا روکنارم میدیدم ولی حالا هیچ کدوم نبودن

تینا که حالش خوب نبود بخاطر رضا

مریم هم عمومحمد(باباش)حالش خوب نبود نمیتونست بیاد

میخاستم هروقت اینا هم تونستن بیان عقدکنیم ولی تینا نذاشت قرارشد بریم محضر وچندوقت دیگه که یکم حال تینا و عموبهترشدیه جشن بگیریم که همه باشن

خیلی ناراحت تینا بودم خواهرم خیلی داره سختی میکشه

باصدای زنگ موبایلم با ذوق پریدم روتخت گوشیمو برداشتم آرتین بود.

آخ هروقت بهم زنگ میزد قلبم ازدهنم میزدبیرون..

تینا:

خیلی توروزنامه دنبال کارمیگشتم

هرکاری که خوب بود دورش خط میکشیدم تا بعدزنگ بزنم.

یهویاداون روزی افتادم که میخاستم آریا روفراموش کنم دنبال کاربودم که بعدش رفتم پیش رضا.

ضعف کرده بودم حالم داشت بدمیشد ازیخچال یه سیب برداشتم یه گاززدم بهش داشتم میمردم آخیش جون گرفتم

به تمام شماره ها که زنگ میزدم کاردرست حسابی پیدانمیشد دیگه خسته شده بودم

گوشی و پرت کردم رومبل وبلندشدم به سمت پنجره رفتم

سرمو ازپنجره انداختم بیرون و یه نفس عمیق کشیدم

داشتم ازاین هوا لذت میبردم که...

که گوشیم زنگ خورد.

romangram.com | @romangraam