#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_259


...رضا بغلم کرد وزیرگوشم همش باهام حرف میزد طوری که یادم رفته بودکه چیشده آروم شده بودم

یهو آرادپریدبغلم شروع کردگریه کردن

روبهش کردم گفتم:پسرم چیشده

آراد:چرا گریه میکنی مامانی

گریه نمیکنم عزیزم

هرسه توبغل هم بودیم وچه لذت بخش بود کنارشون

همینجورکه سرم روسینه رضا بودگفتم:رضا میشه یه مسافرتی بریم دلم میخاد ازهمه چی دوربشم

رضا:چرا که نه میریم کجادوست داری

شیرازی ،اصفهانی هرجاشد فقط بریم

رضا:باشه گلم

فکرمیکردم الان میگه نه نمیتونم کاردارم وازاین حرفا خیلی ممنون بودم ازش که درکم کرده بود

رضا رفته بود بیرون هرچی بهش گفتم نروبااین حالت گوش نکردشامم عدسی درست کرده بودم

رفتم پیش آراد باهم دیگه داشتیم بازی میکردیم چقدم کیف میداد وقتی آدم بابچش بازی میکنه بعدم اذیتش کنی اونم غربزنه وتوهم بخندی آخ چقدشیرینه این بچه داشتم قربون صدقش میرفتم که بالاخره رضا امد

رضا کنارمون نشست وگفت:اگه گفتین چی گرفتم

چی گرفتی

رضا:بفرمایید

..به دستش نگاه کردم سریع برش داشتم بازش کردم تاببینم چیه که بادیدن بلیط باذوق گفتم :آخ جون حالاکجاهست

رضا:خودت ببین

بادیدنش اشک ازچشمام سرازیرشد

توازکجا...

..نذاشت حرف بزنم

گفت:میدیدم شبا گریه میکنی وهمش امام رضا روصدامیکنی

با صورت خیس ازاشک گفتم:بالاخره طلبید آقا برم پیشش

رضا:آره عزیزم ساکتو ببند که فردا رفتنی هستیم

دستت دردنکنه مرسی منو به آرزوم رسوندی

باذوق رفتم تواتاق ساکمو برداشتم هرچی لباس داشتم ریختم توش انقد خوشحال بودم که حتی لباسارو تاهم نکردم برای رضاهم لباس برداشتم گذاشتم توساک

رفتم تواتاق آرادساکشو ازکمدش برداشتم ولباساشوچیدم توساک به هیچکس نگفته بودم که داریم میریم مشهد گفتم فردا یه زنگ بهشون میزنم ازبس هول بودم نمیدونستم چیکارکنم

موقع شام همش لبخندرولبم بودرضا هم وقتی میدید لبخندمیزنم میخندیدوخوشحال بود همش احساس میکردم الان تومشهدم پیش آقا دل تودلم نبود

رفتیم تواتاق که زودبخابیم چون فرداصبح زودبایدپاشیم بریم دوست داشتم زودصبح بشه

باخوشحالی گرفتم خوابیدم

زودترازهمه پاشدم تازنگ بزنم مامان اینا خداحافظی کنم همه ناراحت شدن که چرا نرفتیم خونشون واینکه چرازودترزنگ نزدیم بالاخره ازناراحتی درشون آوردم انقد هول بودم که چندبارساکارو خالی کردم که ببینم همچی برداشتم یانه وهمه رودوباره چیدم توساک

همش داشتم خونه رومترمیکردم

تابالاخره رضا بیدارشد امدپایین وروبهم گفت:سلام صبحت بخیر چراتوبیداری کاری نداشتیم که چرا زودپاشدی

نتونستم بخابم ازاسترس وخوشحالی همش چندبار ازخواب بلندشدم الانم دوسه بارساکو خالی کردم ببینم همچی گذاشتم یانه صبحانه هم گفتم شاید دیربشه چندتالقمه گرفتم توراه بخوریم

رضا:ازدست تو انقداسترس نداشته باش حالت بدمیشه ها من برم دست وصورتمو بشورم و حاظرشم بیام

romangram.com | @romangraam