#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_244


زنگ زدم بگم شما بیاین اینجا میخام خواستگاری اینجا باشه

_ من تاحالا ندیدم خواستگاری خونه دخترباشه

خونه منو شمانداره که بعدشم آخه سخته این همه آدم پاشیم بیایم اونجا شماکمترین بیاین دیگه

_ازدست تو باشه مادر فقط خواستگار چی اون میخاست بیاد خونه ما الان بدبخت بیاد پشت درمیمونه که

شما بیاین اونو یکاریش میکنم من

_باشه عزیزم فعلا کاری نداری+نه مامانی خداحافظ

من گفتم یکاریش میکنم مامان هیچی نگفت نمیدونم چرا

رفتم توپیام ها شروع کردم نوشتن.

سلام آقا رضا امروز بیاین اینجا خونه من برای خواستگاری

رفتم پایین تا بچه ها منودیدن امدن سمتم مریم:بالاخره کارخودتوکردی.

ببینین من دوست دارم بیاد اینجا بعدشم شماها نمیخاستین باما بیایین منم بخاطر این گفتم بیان اینجا که شماها هم باشین

فاطی:بخاطر مااینکاروکردی

پ نه پ بخاطر عمت اینکاروکردم

رفتم پیش مامان نشستم صورتشو ماچ کردم که خندید وگفتم:دیدی راضیشون کردم.

با صدای بابا برگشتم بهش نگاه کردم که گفت:همیشه با حرفات همه رو راضی میکنی گل دخترم

وای برم خجالت بکشم بیام

..خندشون گرفته بود

صدای زنگ بلندشد دروبازکردم مامان،بابا،آرتاوآتوسا امده بودن

همشون فقط یه سلام معمولی بهم دیگه کردن هیچ کدوم باهم حرف نمیزدن.

یه کت شلوارپوشیدم بایه صندل که پاشنش کوتاه بود

یک ساعت شده بود که زنگ به صداراومد.

فاطی رفت دربازوکرد وآقا رضا وآراددست دردست هم داخل شدن همه باتعجب نگاه میکردن.

مامانا که همش درونگاه میکردن منتظربودن بازم کسی بیاد ولی اونا نمیدونستن که فقط همینان

آقا رضا دست وگل و شیرینی و بهم داد و بهم لبخند زد

همه نشستن من رفتم توآشپزخونه تا صدام کنن چایی بیارم

بعدچنددقیقه مامانی که بزرگم کرده بود صدام کرد:دخترم چایی بیار

چندتا چایی ریختم گذاشتم توسینی ورفتم بیرون اول سینی چاییو جلو بابااینا گرفتم وقتی به همه چایی دادم آخرسر جلوآقا رضا گرفتم اونم برداشت و زیرلب گفت:مرسی خانوم

ازخجالت سرخ شدم ورفتم نشستم رومبل.

که آرتا پرسید:شما کجاباهم آشنا شدین

...من سرمو انداختم پایین انقد دستام وفشارداده بودم که رگام زده بود بیرون .

آقا رضا:توسرکار

همه با تعجب نگاه میکردن

آرتاروبهم گفت:اونوقت تینا کی سرکاررفتی که مانمیدونیم

میگم بعدا بهتون داداش

..یواش جوری ک فقط من بشنوم گفت باشه ولی من میدونم وتو.

romangram.com | @romangraam