#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_242


بودم البته شماهم یکم خوشگل شدین فقط یکم مریم:خیلی پرویی

ازشما یادگرفتم خب بریم دیگه زیاد حرف نزنین.. یاد ماشینم افتادم خداروشکر درست شده اون روز که پنچرشده بود بچه ها درسش کردن

سوارماشین شدیم قبل ازاین که حرکت کنم گوشیمو بازکردم وبه آدرسی که بابای آراد داده بود نگاه کردم و بعدش حرکت کردم ضبط و روشن کردم وآهنگ ازیوسف زمانی پخش شدهمینجوررانندگی میکردم ازچشام اشک میچکید یادآریا افتاده بودم فاطی:داری گریه میکنی .

هیچی نگفتم.مریم:فاطی باتوبودا چرا گریه میکنی...با دستم اشکامو پاک کردم وگفتم:من که گریه نمیکنم یه چی رفته توچشمم فاطی:اولا فکرکردی خریم نمیفهمیم گریه کردی دوما دروغ نگو چته چیشده+هیچی فاطی:فکرکردی با بچه طرفی فکرکردی گریه های شبانتو یابیداریاتوکه با عکسش حرف میزنی و نمیبینیم بسه تا کی میخای خودتو عذاب بدی اون الان داره زندگیشو میکنه اونوقت توبخاطر کی داری گریه میکنی بخاطر اون آشغال...داد زدم گفتم:بسه توحق نداری بهش توهین کنی مریم:میفهمی چی میگی توبخاطر اون سرخواهرت دادمیزنی بخاطر کسی که ولت کرد والان معلوم نی کدوم گوریه وتوروبه این روز انداخته +تروخدا بسه من حالم خوب نیس خواهشاتمومش کنین تا به شهربازی رسیدیم ماشینو پارک کردم ازآیینه چشامو نگاه کردم قرمزشده بود یکم کرم برداشتم زدم تا بپوشونه پیاده شدیم و پیام دادم به آقارضا که ببینم کجاست.

دیدم یکی داره بهمون دست تکون میده

مریم:بچه ها اون آقا رضاس بیاین بریم

رفتیم پیشش آرادم کنارش بود تا منودید پریدبغلم_سلام خاله +سلام عزیزم خوبی _آره

آراددستم و گرفته بودوداخل شهربازی رفتیم آقا رضا ازهمچی بلیط گرفت تا بریم سوارشیم.همچی سوارشدیم توهرکدومش مریم کولی بازی درمیاورد قشنگ آبرومونوبرد.الان میخاستیم کشتی سوارشیم وای خدابداد برسه توهمش که مریم فقط فش میداد چه برسه بخاد اینو سوارشه بهشم میگی سوارنشو کارخودشو میکنه.گوش نمیده که سوارشدیم هنوز راه نیافته بود مریم دهنشو بازکرده بود وجیغ میکشید گوشم کرشده بودبابای آرادپایین وایساده بود آخه چون آراد بچه بوداونم دیگه سوارنشد کشتی وایساد همه امدیم پایین مریم سرش گیج میرفت ازکیفم شکلات درآوردم بهش دادم آخه بگومجبوری

بعدازاین که همچی سوارشدیم ویه دعواهم بامریم کردم که چرا وقتی میترسه سوارمیشه وآخر بابای آرادگفت: دعوا نکنید

ازشهربازی امدیم بیرون ما میخاستیم بریم خونه ولی آقارضا مارودعوت کرد به رستوران برای شام

هرسه مون هرچی گفتیم نیازی نیست زحمت میافتین و این حرفا قبول نکرد.

سوارماشین شدیم و راه افتادم همش توآیینه مریم و چپ چپ نگاه میکردم که گفت:چرا اینجور نگاه میکنی+برای این که پیش آقا رضا داری بامن بحث میکنی

مریم:من یا توتو بامن دعوا گرفتی

من هرکارکرده باشم تونباید جواب میدادی اونم جلو آقا رضا که بهمون بعدا بخنده بعدشم من هرکاری کردم کم بود چون وقتی ازچیزی میترسی نمیفهمم چرا انجامش میدی میخای ثابت کنی ک نمیترسی اونوقت نمیگی حالت بدمیشه ازبس بیشعوری فکرمیکنی بدتو میخام اه

دیگه نذاشتم حرفی بزنه بابای آرادجلومیرفت ومنم پشتش وقتی وایساد منم ترمزکردم وهمه پیاده شدیم رستوران شیکی بود. هممون کباب سفارش دادیم ولی آراد گفت پیتزامیخاد

زیادطول نکشید تا غذامونو آوردن و شروع کردیم خوردن.فاطی داشت غذامیخوردکه به سرفه افتاد با دستم زدم پشتش وتولیوان اب ریختم دادم بهش اونم به نفس سرکشید.گفتم:بهتری

فاطی:آره ممنون،خداروشکری زیرلب گفتم و بقیه غذامو خوردم

بابای آراد رفت حساب کنه ماهم رفتیم بیرون و منتظرش وایسادیم تا امدگفتم:دستتون دردنکنه امروز خیلی زحمت افتادین خیلی خوش گذشت

...بعدمن هم فاطی و مریم هم تشکرکردن رضا:کاری نکردم خوشحالم که بهتون خوش گذشته...خداحافظی کردیم و سوارماشین شدیم و روندم به سمت خونه توماشین هیچ کس حرفی نزد همه خسته بودیم نا نداشتیم حرف بزنیم فقط منتظربودیم برسیم خونه تا بخابیم

وقتی رسیدیم بچه ها زودترازمن پیاده شدن دروبازکردن و رفتن توخونه منم درماشینو قفل کردم و رفتم تو ازبچه ها خبری نبود دراتاقشونو بازکردم هردو بدون اینکه لباس عوض کنن خوابشون برده بودخیلی خسته بودن منم دلم نیومد تا صداشون کنم که لباساشونو عوض کنن آروم دروبستم و رفتم داخل اتاقم شروع کردم درآوردن لباسم

یه بلوز وشلواربرداشتم وپوشیدم و درازکشیدم داشتم به آریا فکرمیکردم کارهرشبم بود که خابم بردخیلی زود بلندشدم باید برم سرکار یک ماهی بود که من پیش آرادخوشگله بودم واونجا کارمیکردم لباسامو پوشیدم ورفتم پایین بچه ها هنوزخواب بودن من هم گشنم نبود پس سوارماشین شدم.

یه چنددفعه ای بودمامان و بابای مریم و فاطمه زنگ زده بودن وگفته بودن که برگردین دانشگاتون که تموم شده چرا اونجا موندین و ایناهم پیچوندن همش بخاطرمنه که موندن اینجا اینقد توفکربودم که نفهمیدم کی رسیدم .دروبازکردم رفتم توبادیدن بابای اراد تعجب کردم اخه اون این موقع باید سرکارباشه چیشده نرفته

سلام آقا رضا_سلام تینا خانوم

آرادکو_راستش من باهاتون یه صبحتی داشتم آرادو سپردم به یکی ازدوستام تا ببرتش پارک +چیزی شده ازکارم ناراضی هستین _نه اتفاقا کارتون عالیه که آراد دوستتون داره درمورد چیزدیگس

خب بفرمایید_راستش

...دیگه داشتم دلشوره میگرفتم چرا نمیگفت_بیاین بنشینین رومبل تا منم بتونم حرفامو بزنم ..رفتم نشستم و بهش نگاه کردم تابگه ولی نمیگفت که

_راستش نمیدونم چطوربگم آخه برام خیلی سخته نمیدونم ازکجا شروع کنم

آقا رضا هرجور خودتون راحت ترین بگین فقط زودبگین من دیگه کم کم دارم میترسم_راستش ازوقتی امدین این خونه خیلی فرق کرده آراد خیلی خوب شده یا توخونه ماهمش غذای بیرون میخوردیم وقتی شما اومدین غذا درست کردین با اینکه وظیفتون نبود شما کارتون فقط این بود پیش آراد باشین +من کاری نکردم فکر نکنم اون حرفی که میخاستید بزنید اینا باشه یعنی شما میخاستین فقط ازمن تعریف کنین ولی انگارچیز دیگه میخاین بگین_بله +خب بگین _نمیدونم چطوربگم که ناراحت نشین من به شما علاقه دارم

....چشام درشت شد این چی گفت

چی دارین میگین _حقیقتو

من به شما علاقه دارم شما نظرتون درموردمن چیه+ببینید آقا رضا شما خیلی مردخوبی هستید ولی مابه هم نمیخوریم لطفا فراموش کنین جوابم بهتون نه هستش ..بلندشدم که گفت:چرا بهم نمیخوریم بخاطر اینکه بچه دارم میگین آره+نه_پس چی ..نشستم و ماجرای آریارو براش تعریف کردم همچیوگفتم اولش یکم تعجب کرد ولی بعدش گفت:این کجاش مشکل داره من باگذشتتون کاری ندارم بعدشم اون داره زندگیشو میکنه و به شما فکرنمیکنه اونوقت شما خودتونو عذاب میدین اگه بخاطر این نه گفتین اینا برام مهم نیست یکم بیشترفکرکنین منتظرجوابتون هستم زیرلب گفتم:باشه ...وبعدشم رفت من موندم وهزارفکر من چیکارکردم که اینجورشد من جوابم نه بود والان بهش گفتم باشه که فعلا تمومش کنه چون واقعا نمیکشیدم دیگه فکرنمیخواست مابه هم نمیخوردیم به آرتا وبقیه چی بگم اونا حتی نمیدونن من سرکارمیرم چه برسه اینابخاطر خیلی چیزاس که بهم نمیخوردیم اونقد توفکربودم که نفهمیدم آراد اومده به سختی اون روزو گذروندم والکی لبخند رولبم می آوردم که آرادو ناراحت نکنم

ازوقتی امدم خونه همش داشتم به حرفاش فکرمیکردم نمیدونم چم شده من که جواب نه داده بودم پس حالا چرا دارم فکرمیکنم وقتی میدونم نمیشه

ازاونورهمش توفکرآریام وحتی آرتا وبقیه نمیدوننن من سرکارمیرم مشکلی باکارکردنم ندارن میدونم ولی اما اینکه توخونه ا ی که مردغریبه هست کارمیکنم مطئمنم اگه بفهمنن بدمیشه تازه اون قبلا ازدواج کرده بچه داره من خیلی دلیل دارم برای نه گفتن مردخوبیه ولی اون بابودن من بعدا عذاب میکشه من اینو نمیخام

فاطی و مریم هرچی ازم میپرسیدن جواب نمیدادم ولی الان بهتره همچیو بگم تا بیشتر نگران نشدن

روبه هردوکردم وگفتم:راستش وقتی امروز رفتم سرکار آقا رضا ازمن خواستگاری کرد فاطی:چی گفتی مریم:دروغ میگی...هردو تعجب کرده بودن دهناشون بازمونده بود

romangram.com | @romangraam