#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_222
مامان فاطی:خاک برسرم با این دختر بزرگ کردنم
....پسره رو بردن بیمارستان بعدش سه تایی زدیم زیرخنده
زیاده روی نکردی خخ دختراگه بمیره چی
فاطی:نترس اون هفتا جون داره نمیمیره
دوساعتی گذشته بود ازرفتنشون که مامان فاطی زنگ زد که بپرسه زندس یا نه که ازحرف زدنش میگفت خداروشکر فهمیدم فاطی راست گفته هفتا جون داره اگ من بودم مرده بودم
تا تلفن و قطع کرد فاطی گفت:چیشد مرد مامان لباس ندارما چی بپوشم
مامان:خدانکنه دخترحالش خوبه فقط هفتا بخیه خورده
فاطی زیرلب گفت:میخام نباشه عوضی میمرد راحت میشدما
مامان فاطی غرغرکنان رفت سمت اتاق شروع کرد لباساشو چیدن تو چمدون میخاست برگرده تهران
خخخ چه شبی شده بود حسابی خندیدما
داشتم مگس میپروندم انقد حوصلم سررفته بوددوست داشتم کله فاطی ، مریم و بکوبونم تودیوار
صدای درونم بازامدگفت:مگه دیوونه ای
وای بازتوامدی نبودی آرامش داشتیما
_خیلی دلتم بخاد
دلم نمیخاد
دیگه محلش ندادم
براگوشیم پیام اومدزهرا بود.
زهرا:سلام تینا خوبی عزیزم استادا میخان امتحان بگیرن تا اینجا که درس دادن شماها هم که نبودین گفتم بهتون بگم اگه میتونین بشینین بخونین
براش نوشتم:وای دستت دردنکنه آره میتونیم بخونیم فقط برام بفرست تا کجاها درس دادن
زهرا:باشه گلم الان میفرستم
بعدچنددقیقه فرستاد منم پاشدم کتاباموبرداشتم انداختم روزمین رودلم درازکشیدم شروع کردم به خوندن اونجاهایی که توکلاس بودم بلد بودم یه دورکه میخوندم متوجه میشدم ولی اونایی که نبودم یکم واسم سخت بود
بچه ها خواب بودن بیدارشن بهشون میگم تا اونام بخونن باید حتما قبول شیم اگه بیافتیم بدبختیم استادامون هم انقدبیشعورن که منتظرن بیافتیم شده شب نخابم میخونم ولی باید قبول شم تا مدرکمو بگیرم.
انقدخونده بودم دیگه کف کرده بودم ازخستگی داشتم میمردم
بهتره برم بچه ها رو صداکنم اخه چقدر میخوابن دراتاقو بازکردم رفتم بالاسرشون آروم صداشون کردم
فاطی:هوم
هوم و کوفت پاشو ببینم مریم بلندشو چه وقت خوابه الان بلندشین هزارتا کارداریم بچه ها بلندشده بودن مریم سرشو میخاروند فاطی هم یه خمیازه کشید که تا ته دهنش و دیدم بیشعورو
نخابینا
بعدشم امدم پایین رفتم توآشپزخونه سماوروروشن کردم. که بچه ها امدن نشستن روصندلی
بچه ها زهرا پیام داد گفت استادا میخان امتحان بگیرن من یکم خوندم شماها هم بخونین تا قبول شیم تموم شه
مریم:چه وقت امتحانه کی حوصله داره
فاطی:من الان انقد خسته ام خابم میاد که حال درس و ندارم
..روکردم سمتشون گفتم:مریم خانوم بشین بخون بیافتی دوباره باید ازاول برداریا بخونین تاقبول شیم تموم شه بره خلاص شیم دیگه
بعدشم فاطی مثل خرس خابیدی بازم خابت میاد تودیگه کی هستی
بعدخوردن چایی و کیک ظرفارو جمع کردیم سه نفری درازکشیدیم مثل خرخوندیم (منظورم بااون دوتاس اونا خرن من فرشته ام )
قشنگ کتابو قورت داده بودیم اونجاهایی که نبودیم روخودمون سوال طرح کردیم همه قسمتاشو خوندیم. من یکی که انقد خونده بودم حالم داشت بدمیشد کتابو بستم صاف نشستم
romangram.com | @romangraam