#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_194


تیام: بفهمم اوضاعه خونه خوب نیست لعنتی پاشو بیا خونه

تینا:اونجا خونه من نیست کاری نداری قطع کنم

تیام:بیا اگه نیای شاید دیر بشه ها

تینا:یعنی چی

تیام: چیزه بابا

..با شنیدن اسم بابا حس کردم قلبم نمیزنه میترسیدم ازحرفی که میخاد بزنه

خدایا چیزی نشده باشه

با دادگفتم:بابا چی

...بچه ها داشتن منو نگاه میکردن میخاستن بفهمنن که چیشده

خداروشکر کسی توکافه به غیرازما نبود

فقط صاحبش امد گفت یکم یواش تر حرف بزنین و بعدشم رفت

تیام: ازوقتی رفتی بابا حال نداره سکته کرد بردیمش بیمارستان دکترگفت: رد کرده ولی

اگ دوباره سکته کنه خطرناکه

همش چشمش به دره که یکی یدونش بیاد خونه

ازچشمام اشک میریخت نمیتونستم حرفی بزنم

تیام:پاشو بیا خونه تا اتفاقی نیافتاده بزارببینتت تینا بیا خواهش میکنم

...دیگه نمیتونستم تحمل کنم

گوشی ازدستم افتاد سرمو گذاشتم رو میز وبلند گریه میکردم سکسکه ام گرفته بود

بچه ها امدن بالاسرم

فاطمه باترس گفت: چیشده

آریا امد پیشم:تینا عزیزم چرا گریه میکنی جواب بده داری نگرانم میکنی

سرمو بلند کردم گفتم:من باید برم

بعدشم بلندشدم و ازکافه زدم بیرون

بچه ها هم دنبالم میومدن

سوارماشین شدم تا بچه ها نشستن پامو روگازگذاشتم

حتی با آریا اینا خداحافظی هم نکردم ازبس حالم خراب بود

همینجور گریه میکردم دیگه چشام تارمیدید

فاطمه:عزیزم نگه دار من بشینم توحالت خوب نیست

..راست میگفت اینجورمطئمنن تصادف میکردم

ماشینو نگه داشتم وپیاده شدم

نشستم جلو وفاطی هم نشست پشت فرمون

تا خوده خونه گریه کردم میترسیدیم اتفاقی بیافته بخاطر من بیشعور اینطور شده بود

الان میفهمم چقد دوسش دارم

تا رسیدیم خونه سریع رفتم تو اتاقم چمدونمو از توکمدم برداشتم هرچی لباس دستم امد بدون اینکه تا کنم انداختم توچمدون

فاطی و مری امدن تواتاق

romangram.com | @romangraam