#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_156
پوریا:اتوسا خواهر توعه
سرمو انداختم پایینو گفتم :آره
رفتیم اتاق آتوسا
پوریا مشغول معاینه شد
منم سرمو گذاشتم رو مبل
پوریا که کارش تموم شد گفتم :
خواهرم خوب میشه پوریا آره
_ ببین پسر حال خواهرت زیاد خوب نیست
نمیخوام بترسونمت
ولی گریه و استرس براش سمه
.سرمو انداختم پایین
آرتا>
.به مامان نباید بگم اگربگم دق میکنه
پوریا:ببین داداش ما همه کار میکنیم
برای خواهرت تا خوب بشه اما شماها هم باید کمک کنین
زیر لب از پوریا تشکر کردم
آتوسا:داداش
با دیدن آتوسا که چشمش باز بود رفتم کنارش
آرتا:جانم عزیزم
آتوسا :داداشی بریم خونه دیگه نمیتونم اینجا بمونم
آرتا: میریم خواهری باید یکم دیگه صبرکنی تا بهتربشی عزیزم
آتوسا لبخند تلخی زد یهو چشماش بارونی شد
تحمل دیدن اشکشونداشتم
آرتا:چرا گریه میکنی فداتشم
آتوسا:من میترسم داداش
آرتا:نترس من پیشتم تا من کنارتم ازهیچی نترس
گریه نکن دیگه خواهرمن خوب میشی باشه
آتوسا سرشو تکون داد
از اتاق زدم بیرون:که پوریاهم اومد پیشم
پوریا: پاشو بریم بیرون یه هوایی بخوریم
سرمو تکون دادم گفتم :باشه
و رفتیم بیرون و روی یکی از صندلی ها نشستیم
پوریا:همین یه خواهرو داری
آرتا:نه یکی دیگه دارم
پوریا:با کدوم صمیمی هستی
romangram.com | @romangraam