#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_132
هرکار هم بکنم نمیتونم فراموششون کنم
...جای فاطی اینا خیلی خالی بود راستی بهشون گفته بودم بیاین اما گفتن امتحان دارن نیومدن حیف شد
داشتم دست میزدم خیلی خوشحال بودم
امروزخیلی روز خوبیه واسم
دسشویم گرفت
بلندشدم
هرچی نزدیک تر میشدم یه صداهایی میومد
باخودم گفتم مگ فضولی تینا
ولی صداهای آشنا میومد رفتم تو
که شنیدم
_وای مریم اگ بفهمه دروغ گفتیم مارو میکشه باخودش میومدیم چی میشد مقصرتویی دیگه
_گفتم :سوپرایزش کنم بعد این همه اتفاق خوشحالش کنیم
...تینا:باخودم گفتم دیگه نمیشه وایساد اینجا یه شکایی کردم رفتم سمت یکی ازدسشویی ها که صداازش میومد ببینم میتونم درشو بازکنم که دربازشد
قشنگ کپ کردم روبروم ازهمون در که صدا میومدمریم وفاطی اومدن بیرون
فاطمه:هین بدبخت شدیم مریم
ازبهت که دراومدم گفتم:شماها اینجا چه میکنین
مریم:بهت میگیم بیا بریم بشینیم
..تینا: فقط سرمو تکون دادم نمیدونستم چخبره
رفتیم نشستیم گفتم:خب بگین ببینم مگ نگفتین امتحان دارین
مریم:خاستیم مثلاسوپرایزت کنیم
تینا:وایسین ببینم اگ شما امتحان داشتین پس چرا من نداشتم ما که کلاسامون باهمه
فاطمه:الکی گفتیم خاستیم نگیم بهت تا سوپرایزت کنیم
تینا:اخ چقد خنگم چرا من نفهمیدم
مریم:انقد استرس داشتی حالت بد بودمتوجه نشدی
تینا: خدایا دوتا بچه منو سرکارگذاشتن
..یکم دقت کردم به لباسشون
فاطمه یه لباس بلندپوشیده بود آستینش سه ربع بود به رنگ آبی یه کمربند هم دورش بسته میشد
موهاشم فرکرده بود دورش ریخته بود با یه آرایش دخترونه خوشگل
مریم هم یه لباس کوتاه به رنگ لیمویی آستینش کلا توربود پایین آستینش هم چین خورده بود باساپورت پوشیده بود
موهاشم صاف ریخته بود دورخودش یه تاج کج خیلی خوشگل روسرش بود آرایششم کمرنگ بود آرایش چشمش قشنگ بود
الحق قشنگ شده بودن ولی سرمو برگردوندم ودیگ محلشون نکردم منو سرکارمیزارن بیشعورا
اعصابممم بهم ریخته بود
اینم از دوستام دیگ ازغریبه چه انتظاری میره
اصلا دلم نمیخواست. این زندگی مزخرف ادامه پیدا کنه
به تیام نگاه کردم
romangram.com | @romangraam