#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_118


رسیدیم خونه ازماشین پیاده شدم

با صدای آرتا سرمو برگردوندم سمتش

آرتا:بروخونه یکم استراحت کن سرحال بشی بعدمیام پیشت حرفا دارم برات

تینا:باشه خداحافظ

.. با گریه رفتم تو

نا واسه راه رفتن نداشتم

مریم تا منو دید زد توصورتش گفت:

خاک برسرم این چه وضعیه خودتو توآیینه دیدی کجا بودی هاامگ نگفتی زودمیای باتوام تینا

..اصن جوابشو ندادم

یعنی حالشو نداشتم

نشستم رومبل

مریم کنارم نشست هرچی صدام میکرد منو تکون میداد

اصن تواین دنیا نبودم نمیفهمیدم چی میگه

فاطمه هم هرجی صدام میکرد جواب ندادم

بغض داشت خفم میکرد

فاطمه:مریم این چشه چرا رنگ و روش پریده چرا حرف نمیزنه

مریم:نمیدونم فاطی داشت میرفت دیدی حالشو الانم که اینجور

فاطمه:بزار برم آب بیارم بریزم روصورتش معلوم نیس کجا سیرمیکنه

..یهو صورتم خیس شد ازشوک اومدم بیرون زدم زیرگریه

این دوتا خل هم داشتن گریه میکردن

فاطمه بغلم کرد گفت:چیشده خواهری

تینا :من هق رفتم هق

مریم:عه یا گریه کن یا حرف بزن نمیفهمیم چی میگی تو

فاطمه:بس کن مریم میبنی حالش بده الان وقت مسخره بازی نیست

...یکم حالم میزون شد ولی بازم گریه میکردم

تینا:گوشیمو بده فاطمه

فاطی گوشیو داد رو شماره مامان توقف کردم

گفتم مامان اون مادرمن نیس اون یه دزده

زنگ زدم

صدای جانم گفتنش توگوشم پیچید

..هه جانم

_جانم دخترم

به من نگو دخترم تویه دزدی

_درست حرف بزن تینا این چه طرز حرف زدن با مادرته

تومادرمن نیستی تویه دزدی فکر کردی هیچ وقت نمیفهممم چطورتونستی بهم نگی چطور تونستی منو ازخانواده ام جداکنی هیچ وقت نمیبخشمتون

romangram.com | @romangraam