#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_302


تازه به عمق داستان پی بردم





مهبد زیر بغل نیلا رو گرفته بود

و درکل کامل بغلش کرده بود بهش کمک کرد از بیمارستان خارج بشه





مرتضی تمام مدت سرش پایین انداخته و تمام رگ های دستش مشت کردش بیرون زده بود و رنگش به کبودی میزد





لبخندی ناخودآگاه روی لبام نشست





پس پسرخجالتی قصه ما دلبسته دختر شیطون شده





خیلی دوست داشتم نیلا رو توی لباس عروس ببینم

میدونستم این آرزو برای هردومون زیادیه

ولی بازم با دیدن یکیمون توی لباس عروس و خوشبخت شدنش

اوج خوش شانسی بود...



پشت درخت رو به روی درحیاط خونه منتظر خروج مهبد بودم





هوا به شدت گرم بود و زیر اون چادر سیاه مثل شیرآب عرق میریختم





دیگه طاقتم تموم شده بود

از روی زمین بلند شدم به سمت ساختمان برم‌که





در حیاط باز شد سریع پشت درخت قایم شدم





مهبد از خونه بیرون زد و سوار ماشینش شد





به محض رفتنش پریدم توی ساختمان





آسانسور داشت به طبقه پایین میومد





سریع پله ها رو دوتا یکی بالا رفتم





توی اخرین پله نفسم دیگه بالا نمیومد





درواحدمون باز بود

وارد خونه شدم

صدای کسی نمیومد





به سمت اتاق خواب رفتم

که با شنیدن صدای مرتضی پشت درخشکم زد





*نیلا*

مرتضی دستمالی روی پیشونیش کشید

از شدت خجالت عرق کرده بود

_میخواستم چیزی بهتون بگم....





دکمه های مانتو مو باز کردم زیرش یه تاپ یقه گشاد تنم بود که بخاطر افتادگی یقه اش بدن سفیدم به شدت خودنمایی میکرد

تندتند سر تکون دادم_بله بفرمایید..





مرتضی سرش بیشتر خم کرد و آب دهنش قورت داد _درمورد..چیزه!؟؟

اون چیز بود که یه روز...





لبخند ریزی زدم بچه هول کرده بود از روی تخت بلند شدم _یکم واضح تر توضیح بدید

والا چیزی

نمیفهمم از حرفاتون..





دوباره دستمالش روی پیشانیش کشید _یه روزی تو اتاق گفتین که..





قدمی به سمتش برداشتم که جاخورد باچشمای گرد شده نگاهم کرد_من چی‌گفتم؟؟!





مرتضی عقب رفت_بنظرم..چیز کنیم..

من ....آ ...





لکنت گرفته بود

من به شدت از خجالت و حجب حیاش لذت میبردم





مرتضی_من میرم بعدا میام





عقب گرد کرد که چنگ زدم و دستش گرفتم_کجا ..؟میخواین منو تنها بذارید؟!





زیر لب چیزی گفت و دستش رو عقب کشید_بعدا خدمت میرسم..

و سریع به سمت در رفت و از خونه خارج شد





لبخند گشادی روی لبام نشست

romangram.com | @romangram_com