#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_260




مرتضی محکم نه ای گفت که ساکت شدم





و با اخم زل زدم به بیرون

صدای گوشی موبایلش بلند شد و صدای ضبط کم کرد

_باز چی شده؟؟!

بابا گفتم صبر میکنیم....





یهو ساکت شد





نفسش کلافه بیرون داد_آخرشم کار خودتو کردی؟؟





....

_باشه اومدم ..ولی کوفتت بشه





و تماس قط کرد



زیر لب جوری که فقط نرگس جون بشنوه گفت_من باید برم سر کار





نرگس جون بهت زده گفت_وا پس ما چیکار کنیم؟؟





مرتضی که معلوم بود عصبیه لب زد شازده میاد میبرتتون...





نرگس جون_از دست شما جوونا





بعد نیم ساعت مرتضی جلوی یه پاساژ بزرگ نگه داشت و بی حرف پیاده شد و به داخل پاساژ رفت





نرگس جون هم مشغول خوندن دعا

با کتابچه کوچیک جیبیش بود





تکیه دادم به در و زل زدم به دخترا و پسرا جونی که شاد و خندون وارد پاساژ میشدن





خوشبحالشون فارق از دنیا همراه عشقشون

میومدن بیرون تفریح و گردش





چرا ما باید از همون زمان تولد بدبختی و بدشانسی رو به نافمون ببندن





در ماشین باز شد و مرتضی خوشحال روی صندلی نشست_ سلام





نرگس جون با لبخند جوابشو داد





عجیب شاد شده بود

حتما وقتی رفته گفتن لازم نیس بمونی سر کار خوشحال شده بچه...





نگاهی به من کرد و چشمکی زد _سلام





از تعجب دهنم شش متر باز موند





ماشین روشن کرد و به راه افتاد





هنوز محو رفتار مرتضی بودم که صدای زنگ گوشی آشنایی بلند شد





گوشام تیز کردم

واای صدا از صندوق عقب بود





مرتضی ضبط خاموش کرد_صدای زنگ موبایل کیه؟؟!





خشکم زده بود ک...





سریع کیفم برداشتم و داخل کیف مشغول گشتن شدم که همزمان صدای زنگ قط شد





و لبخند مسخره ای زدم_هرکی بود منصرف شد





مرتضی با چشمای ریز شده نگاهم کرد که سریع نگاهم ازش دزدیدم





دلم میخواست کله نیلا رو بکنم

اخه بگو گوشی میخوای چیکار

ک هرجا میری میبریش..اه





تمام طول مسیر از شدت استرس ساکت نشسته بودم بعد از یه نیم ساعت

مرتضی ماشین گوشه ای نگه داشت

نگاهی به اطراف انداختم_ اینجا که رستوران نیست!!





romangram.com | @romangram_com