#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_245




بیخیال به راه افتاد_کی رو نه بگو چی رو!!

بیا بریم بستنی...

به عقب برگشتم با دیدن بستنی فروشی

شونه هام افتاد

نیشگونی از پهلوش گرفتم_بیشعور نمیگی من سکته کنم با اون نگاهات





دستش روی پهلوش گذاشت_حقته ..تا تو باشی وقتی چیزی میگم به حرفم گوش بدی





دست به سینه شدم_ایش نکبت...





باهم وارد بستنی فروشی شدیم

و پشت میز نشستم





نیلو برای گرفتن بستنی رفت





اطراف نگاه میکردم

فقط تک و توکی دختر و پسر دونفره نشسته بودند و باهم حرف میزدن





دستم زیر چونه ام زدم

که صندلی کناری من کشیده شد

و پسری نشست_سلام تنهایی؟!





با چشمای گرد به سمتش چرخیدم_نخیر..





خندید_پسره؟؟!





متعجب گفتم_کی؟؟!





که همزمان نیلو رو به روی من نشست و اخم کرد_آقا کی باشن؟!





پسر_اها فهمیدم دختره...

لامصب چقد شبیه هم هستین...دوقلویین!!





_پ ن پ یکی هستیم چشات معیوبه دوتا میبینه...





خندید





که نیلو عصبی رو بهش گفت_میتونی تنهامون بذاری؟؟





پسر که از حالت چهره نیلو ترسیده بود_سری تکون داد_باشه نزنی مارو





از پشت میز بلند شد و رفت

چشمکی زدم_جووون بابا ، کوه ابهتی اصلا





خندید_چاکریم داداش





بعد از خوردن بستنی

از مغازه بیرون زدیم نگاهی به خیابونا انداختم _نیلو !؟





هوم کشیداری گفت

_بریم خونه قبلیمون!





جیع کشید_چی دیونه شدی؟؟





شونه هام بالا بردم_واس خودت گفتما چون به ارین گفتی مامانمون مریضه

بعد نمیگه چجوری تو نیم ساعت خوب شد

و چجوی دلت اومد شب تنهاش بذاری؟!





کمی مکث کرد_ولی ممکنه اطراف خونه ادمای سینان باشن





دستش کشیدم_مگه اونا بیکارن بعد این همه مدت اونجا کشیک بدن هنو؟؟!





نیلو هیچی نگفت





دلم شدیدا لک زده بود واس یه خواب راحت و زندگی بدون پنهان کاری تو خونه خودمون





خوشحال تاکسی گرفتم و به سمت خونه رفتیم

سر کوچه نگاهی به ساختمان انداختم

دیگه مثل قبل غلامی دم در منتظر نبود..





پوزخندی زدم_غلامی نیست انگاری





نیلو_خاک برسرش حتما باز تو پارکینگ داره کارای خاک برسری میکنه

romangram.com | @romangram_com