#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_235
حتما رفته بود بیرون پس با خیال راحت پتو روی سرم کشیدم و خوابیدم
****نیلو****
_یعنی چی فلش خالیه؟؟
احسان کلافه روی مبل نشست_یعنی زدیم به کاهدون...
عرفان_من میدونستم این رادمهر موزمار تر ازین حرفاست....
اخمی روی پیشونیم نشست_حالا باید چیکار کنیم؟؟
آرین_با اون فلش میتونستیم کارای خلاف رادمهر برملا کنیم...
فکر کنم باید دوباره بریم خونش
چپ چپ نگاهش کردم_حتی یه درصد فکرش نکن دوباره شکل پسرا بشم...
احسان_نه باید یه حور دیگه اطلاعات گیر بیارم..
داره به آخرماه نزدیک میشیم..بعد برداشت دخترا رو میفرستن خارج تا ردی ازشون نمونه..
متعجب گفتم_برداشت چی؟؟
عرفان_تخمک
داد زدم_چی؟؟
احسان_اونا دخترای فراری میگیرن و بهشون هورمون خاصی تزریق میکنن تا بتونن تخمکاشون برداشت کنن و به بیمارستان های ناباروری به قیمت گزافی بفروشن
بعدشم انقد کارشون کثیف و آلوده هست که اگه دخترا دراثر خون ریزی و عفونت نمیرن
به عنوان فاحشه میفرستنشون خارج که..
دستم بالا گرفتم_بسه دیگه نگو
تمام تنم میلرزید
فکر نمیکردم رادمهر انقد پست باشه
احسان_باید هرچه زودتر یه فکری بکنیم...
از روی مبل بلند شدم _من میرم اتاقم..
و بدون اینکه منتظر جوابی از پسرا بشم
به سمت اتاق برگشتم
و درباز کردم
نیلا هنوز خواب بود
روی صندلی جلوی آیینه نشستم
_هووف چقد زندگی پیچیده ای شد...
نگاهم به دست بند های قفل و کلید ستمون افتاد
لبخندی روی لبم نشست
تنها چیزی بود که بعد از ۱۰ سال مثل هم نداشتیم..متفاوت بود
دستبند به دستم بستم و
کنار نیلا روی تخت نشستم و دستبند دیگه رو
به دست نیلا بستم که چشماش باز کرد_با اجازه بزرگترا بله..
خندیدم_باز بیدار شدی لودگیت گل کرد؟؟
چشماش مالوند _چی شد..هوس دستبندا رو کردی توکه دوست نداشتی چیزی متفاوت بخریم
انگشتم نوازش وار روی مروارید های دستبند کشیدم_نمیدونم..دیگه ازین پنهان کاری و شبیه هم بودن خسته شدم
دلم میخواد برای یک روز هم شده بجای خودم زندگی کنم...
لگدی بهم زد_بیشعور الان که من بجای تو زندگی میکنم...
کنارش دراز کشیدم_حالا هرچی بازم وجود دونفرمون داره کم کم کمرنگ میشه
نیلا آروم گفت_آره..خیلی هم کمرنگ شده
درحدی که یکیمون بمیره اصلا انگار وجود نداشته
romangram.com | @romangram_com