#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_219




ترسی توی دلم نشسته بود

بین حرفش پریدم_مطمئنی رادمهر من نمیشناسه؟؟





آرین لبخند مهربونی زد_تو خودت رو توی آیینه دیدی درسته؟؟





سری به نشونه مثبت تکون دادم که لبخندش عمیق تر شد_نقطه تشابهی با نیلو پیدا کردی؟؟





کمی فکر کردم

راست میگفت انقد چهره ام با موی کوتاه و گریم و ته ریش حرفه ای که جیکوب برام گذاشته بود تغییر کرده بود

که حتی خودمم هم ممکن بود خودم رو نشناسم





عرفان_همین که تو فکر رفتی یعنی مشکلی وجود نداره..





سرم دوباره تکون دادم

که عرفان نگاهی به ساعت کرد_خب کم کم باید راه بیافتیم...

از جاش بلند شد به سمت من اومد

و بالای سرم ایستاد که سریع

بلند شدم





دستش به سمت گردنم آورد

خودم رو عقب کشیدم

و نگاهم به آرین افتاد که با اخم زل زده بود به ما...

عرفان _بیا این گردنبند پسرونه رو گردنت بنداز..اینجوری اگه جای

گیر افتادی

فقط کافیه

نقطه سیاه رنگ پشت گردنبند رو لمس کنی..

یه سنسور بهش وصله که فعال میشه و ما میتونیم جاتو پیدا کنیم





گردنبند رو جلوی صورتم گرفته بود

شبیه یه سلیب برجسته بود

با نگین های ریز ...





دستش دور گردنم حلقه کرد

که ترسیده از جا پریدم





پوزخندی زد_نترس بابا من پسرخور نیستم اگه تو لباس دخترونت بودی شاید میشد یه کاریش...





با صدای عصبی آرین بقیه حرفش رو خورد

_عرفان؟؟!





عرفان خندون به سمتش چرخید_من میرم آماده بشم..





نیلو بیا یه کت همراه لباست هست بهت بدم بپوشی..

قیافت مردونه تر بشه...





بدون حرف دنبالش به راه افتادم

به محض ورودمون به اتاق

با دیدن چهره رنگ پریده نیلا به سمتش دویدم _چی شده؟؟

دستش پر از خون بود..

احسان_دستش با تیغ برید...





عرفان بهش اشاره کرد_تو برو از داخل ماشین کت و شلوارت بپوش بیا من همه چی درست میکنم





رو به نیلا گفتم_دستت ببینم





صورت نیلا از درد جمع شد_خیلی بریده ..خون ریزیش شدیده..





کلافه گفتم_هیچ معلوم هست چه غلطی میکردین تو اتاق؟؟





عرفان_الان وقت این حرفا نیست برو تو کمد تا وسایل مورد نیاز بیارم و دستش ببندم

ممکنه هرآن آرین سر برسه...





چشم غره ای بهش رفتم

انگار با نوکرش حرف میزد





عصبی به سمت کمد رفتم

و کفش نشستم





صدای بهم خوردن در اتاق شنیدم..





نیلا_لباسم خونی شد..

از داخل کمد غریدم_بهتره الان به فکر خودت باشی تا لباست...





*نیلا*

بعد از چند دقیقه آرین نگران وارد اتاق شد_نیلو حالت خوبه؟؟عرفان گفت زخمی شدی





نیلا_خوبم..چیز مهمی نیس..

romangram.com | @romangram_com