#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_214
آرین انگار تازه متوجه من شده بود
لبخندی زد_خوبی؟؟
با نیشخند جوابشو دادم_ممنون
عرفان روی تخت ولو شد
و رو به جیکوب چیزی گفت
که
جیکوبم وسایلش رو برداشت مشغول گریم من شد...
*نیلا**
احسان در رو بست.
عصبی چشمام توی حدقه چرخوندم
تو اون تاریکی به سختی می دیدمش
اومدم یه چیزی بارش کنم که دستش رو گذاشت رو دهنم و انگشت اشاره اش رو به معنی سکوت گرفت جلوی بینیش
صدای باز شدن در اتاق رو شنیدم و بعد صدای بچه ها که با آرین سلام علیک می کردن.
نفسم حبس شد
تو اون کمد به اون کوچیکی با احسان درست جا نمی شدیم و می ترسیدم یه وقت سر و صدا کنیم
سعی می کردم نفس هام رو اروم نگه دارم که دست احسان رو کنار پهلوم حس کردم
چشمام گرد شد
آروم دستش رو حرکت داد و دور شکمم قفلش کرد
یکم خودم رو تکون دادم که پهلوم رو چنگ زد ...
کمد تکونی خورد...
وحشت زده خشکم زد و بی حرکت موندم
صدای آرین درست از پشت در به گوشم خورد_چقد طول میکشه...
عرفان_حدود ۲ یا ۳ ساعت
آرین به کمد تکیه داده بود
حتی نفس هممیترسیدم بکشم
فضای داخل کمد خیلی تنگ بود
و تقریبا کامل توی بغل احسان بودم
یکی نیس بگه اگه میخوای قایم بشی برو یه جای دیگه
از شرایط به وجود اومده به شدت معذب بودم
کامل بین پاش نشسته بودم و اون منو توی بغلش گرفته بود
نفسهاش موهامو نوازش میکرد
حتی یک سانت هم نمیتونستم تکون بخورم
کمی خودم جا به جا کردم
نمیدونم دستم به کجاش خورد که صدای ضعیف ناله اش بلند شد_لهش کردی..
متعجب با صدای خیلی آرومی گفتم_چیو؟؟
به سختی به سمتش چرخیدم که دستم به بین پاش خورد
نالید_هیچی دیگه ازش نمونده
چهرش از درد جمع شده بود
چشمام گرد شده بود
بخاطر تاریک بودن داخل کمد کامل صورتش نمیدیدم
_چی میگی؟؟
اشاره به پایین تنه اش اشاره کرد_عقیم شدم
هوای داخل کمد خیلی خفه بود
چند نفس عمیق کشیدم و اخم کردم و غریدم_مجبور نبودی بیای اینجا قایم بشی..
احسان ابروهاش بالا انداخت_نمیخواستم این موقعیت ناب رو از دست بدم
و با چشماش به خودمون اشاره کرد
حرصی شده بودم
حیف نمیتونستم کاری بکنم و سر صدا میشد
وگرنه یجوری میزدمش که صدای بز کوهی دربیاره...
رومو ازش گرفتم
romangram.com | @romangram_com