#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_201
*نیلا**
چایی ها رو با استرس ریختم.
عصبانیتم هنوز فروکش نکرده بود
دلم می خواست یه چیزی رو توی سر یه کی خورد کن و چی و چه کسی فرقی نمی کرد
سینی رو برداشتم و محکم به سمت در رفتم
وارد پذیرایی که شدم نگاه دو قلوها برگشت سمتم
سعی کردم بی توجه و قوی به نظر بیام
اگر فکر می کردن کم آوردیم می تونستن هرکاری کنن
هرچند که می تونستن هر کاری کنن و به چیزی کاری نداشتن
نمی دونستم می تونن تشخیص بدن من نیلو نیستم یا نه
چایی رو تعارف کردم که آرین گفت:
- بشین
روی مبل دورتری از هر سه تاشون نشستم
برگشت سمت اون دوتا:
- نیلو رو اخراج کرده
یعنی یه پای ماموریت لنگ مونده
با غصه گفت:
- باید یه جور دیگه نفوذ کنیم
از بس غمگین بود آدم دلش میسوخت
این آرین خشمگین و مغرور همیشگی نبود
عرفان زل زده بود بهم
انگار نه انگار ارین اونجا نشسته
یه جوری نگاهم می کرد که دلم می خواست بپرم بزنم لهش کنم
برگشت سمت آرین و گفت:
- من می دونم باید چیکار کنیم
ولی یه خورده شرایطش سخته
آرین خوشحال گفت:
- واقعا؟ خب چیکار؟
عرفان پوزخندی رو به من زد و گفت
_نیاز به یه پسری داریم که هیچکس تا الان از وجودش خبر نداشته...
آرین متعجب گفت_خب یکی از همکارای مرد رو..
عرفان بین حرفش پرید_نه رادمهر خیلی زرنگه کسی میخوام که سو پیشنشو خودمون تنظیم کنیم
و مثل یه بچه تازه متولد شده ...همه چیز از نو بنویسیم
آرین چشماش ریز کرد_خب این پسری که میگی کجاست؟؟
احسان خندید_همینجا نشسته..
با حرفش به من اشاره کرد
دهنم اندازه غار باز شده بود با انگشت به خودم اشاره کردم_من پسر بشم؟؟
آرین بلند خندید_عرفان شوخیت گرفته؟؟
ولی عرفان خیلی جدی اخم کرد_نه ...نیلو دقیقا همون کسی که بهش نیاز داریم
با حالت مشکوکی رو به احسان کرد_مگه نه احسان؟؟
احسانم لبخند شیطونی زد_چجوورم...
من ازین دوتا سرگرد میترسیدم
عجیب از خلاف کارا ترسناک تر بودند
نکنه ایناهم نفوذی خلاف کارا توی گروه پلیس بودند؟؟
والا بهشون هرچیزی میخورد جز سرگرد !!!
آرین رو به من کرد_ولی نیلو مجبور نیست این کار قبول کنه...
نگاهی بهش انداختم
تا با حرفش موافقت کنم
که احسان گفت_مجبور نیست ولی قبول میکنه..
رسما با زبون بی زبونی داشت تهدیدم میکرد که اگه قبول نکنم
تو مخمسه بدی میافتیم...لعنتی دردسر پشت دردسر
romangram.com | @romangram_com