#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_197


نیشگونی از بازوم گرفت_تو که انقد احساساتی هستی غلط میکنی تنهایی جای میری





ازش جدا شدم_دلم‌نمیخواست تو خطر باشی





اخم کرد_من هرجا قلم باشه ،هستم

حتی توی جهنم





صدای بهم خوردن در ساختمون

باعث شد هل کنم_نیلا قایم شو ،انگاری کسی داره میاد...





نیلا تند تند اینطرف و اونطرف رفت

و یهو در کابینت باز کرد و بزور خودش رو توش جا داد و در بست





نفسم آسوده بیرون دادم‌که با دیدن خاله لبخندی زدم_سلام..برگشتین چرا؟؟





به سمتم اومد_اومدم کمکت کنم...

ظرفای که از روی میز پذیرایی برداشته بود توی سینک گذاشت

_ظرفا رو زحمتش بکش

من برم اتاق آقا رو آماده کنم...

امشب مهمون ویژه ای دارن...





تای ابروم بالا رفت_تو اتاقش مهمون داره؟؟





سری تکون داد_آره مادر..مهمون های هر شبشه ولی این دختر ماهی یه بار میاد و خیلی برای آقا خاصه





آهانی گفتم

و خاله از آشپزخونه خارج شد





نیلا سرش از کابینت بیرون آورد_خیلی دلم‌میخواد ببینم این دختر خاص کیه ...

ریز خندید و گفت_که فقط ماهی یه بار افتخار هم خوابی به رادمهر میده





خندیدم_ هرچند حس فضولی منم تحریک شده ولی اینجا فضولی موقوف....

امنیت جانی نداره





نیلا_ما که تا غروب اینجا هستیم خب چی میشا تا شب...

اخم کردم و بین حرفش پریدم_حرفشم نزن

نیلا بغ کرده توی کابینت قایم شد





مشغول شستن ظرفا شدم که با کشیده شدن انگشتی روی ستون فقراتم ظرف از دستم افتاد ...

صدای رادمهر توی گوشم پیچید_میبینی انقد خواستنی هستی که همه رو جذب میکنی





آب دهنم قورت دادم و سعی میکردم آروم باشم ...ولی ضربان قلبم هرلحظه بیشتر میشد





از ترس داشتم سکته میکردم

سرش توی گردنم فرو برد و....





خودم رو ازش جدا کردم

و رو به روش ایستادم

که پوزخندی زد_ این همه ترس برای دختری که نصف عمرش توی تخت پسرای مختلف بوده خیلی عجیبه...





لب زدم_من توبه....





با یه حرکت منو توی آغوشش گرفت و به خودش چسبوند_این خزعبلات تحویل من نده...

از همون اولین بار قرار بود با من باشی...

و من تا طعمت رو نچشم بیخیالت نمیشم

پس راه بیا...

دستام روی سینه اش گذاشتم_تو که انقد دخترای جور واجور اطرافت هست که....

لباش روی گردنم گذاشت که به معنای واقعی خفه شدم





چشمام تا آخرین حد ممکن گشاد شد

حس میکردم داره از طریق لباش روحمو میمکه....





با تمام قدرت پسش زدم

که ازم جدا شد





دست و پام میلرزید...

داد کشیدم_دیگه به من نزدیک نشو...

بدنم بی حس ،بی حس شده بود





خاله ترسیده خودش توی آشپزخونه انداخت با دیدن حال خراب من به سمتم اومد_چی شده دخترم؟؟





رادمهر پوزخندی زد_من خدمتکار ضعیف نمیخوام...





اشاره ای به من کرد چیزی رو که ازت میخوام به دست میارم لازم نیست دیگه بیای اینجا...





منظورش کامل نمیفهمیدم



romangram.com | @romangram_com