#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_186
آرین
با اون همه غرورش
که منو در سطح و اندازه خودش نمی دید
الان داشت معذرت خواهی می کرد؟
از من؟
با تخسی زل زد تو چشم هام:
- می بخشی؟
می خواستم بگم نه
اما چندتا چیز نذاشت
اول اینکه اگه بیرونمون می کرد آواره می شدیم
دوم اینکه این همه به خودش فشار اورده بود معذرت خواهی کنه
تو مرامم نبود غرورشو بشکنم و اذیتش کنم
و سوم اینکه حرفاش حقیقت بود و اخر میفهمید گذشته من چی بود
و ناز کردن برای چیزی که واقعا وجود داشت
احمقانه بود
نفس عمیقی کشیدم و سر تکون دادم:
- بخشیدم...
چشم هاش رو گرد کرد_ واقعا؟
سرم رو با اطمینان تکون دادم
- یعنی الان جدی جدی بخشیدی؟؟
نفس عمیقی کشید_تاحالا با حرفام کسی رو نرنجونده بودم
با ناراحتی تو از من حس کردم دارم خفه میشم.
دوباره نگاهم کرد_ میای بریم با هم غذا بپزیم؟ برای آشتی کنون؟
همچین مظلوم نگاهم می کرد که دلم نیدومد نه بگم..
بعدشم اخلاق خوب آرین فکر کنم هر صد سال یک بار رخ میداد و الان اگه قبول نمیکردم
تا سال آینده باید صبر میکردم
سری تکون دادم_بریم
چشمک زد:
- زود بیا من تو آشپزخونه ام
از راهرو بیرون زد
نیلا سریع از زیر تخت بیرون اومد و
به شونه ام زد و با صدای بدجنسی گفت
_خوش بگذره، زود برو که آرزودارم زودتر عمه بشم
چپ چپ نگاهش کردم
- اولا که تو غلط کردی همچین آرزویی داری
دوما که عمه نه و خاله. ..
دهنش رو کج کرد:
- من عمه دوست دارم...برو زود بسازید
شونه بالا انداختم_ به درک خواهرم، عمه شو اونقدر فحش بخور جونت در بیاد
هولم داد بیرون- زیاد حرف میزنی، برو ببینم
و در رو بست...
اینم دیوونه شد.
سعی کردم خنده ام رو بخورم.
چه معنی داشت اصلا بخندم
قبل از اینکه وارد آشپزخونه بشم نفس عمیقی کشیدم
تا پام رو روی سرامیکا گذاشتم آرین شروع به حرف زدن کرد:
- هوس کتلت کردم اما اگه تو چیز دیگه ای به نظرت میرسه اونو درست کنیم
راستش خیلی هم بلد نیستم غذا بپزم ولی اگه تو یادم بدی....
پریدم تو حرفش_ نه همین کتلت خوبه
وسایلش هم هست
چشم هاش برق خاصی زد، من می گم این یه چیزیش میشه
بگو برای غذا اومد بود آشتی
با چشم های ریز شده نگاهش می کردم که پرسید:
- چرا اینجوری نگاهم می کنی؟
لب زدم - واسه ناهار که نیومدی آشتی کنی؟
#پارت_۲۰۶
romangram.com | @romangram_com