#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_150






رادمهر پوزخندی زد به سمتم اومد

و سرش نزدیک تر آورد که خودم عقب کشیدم_بدن سفیدی داشتیا...جون میده واسه...





یا صدای نانا ساکت شد_رادی من دارممیرم کاری نداری ؟؟





رادمهر به سمتش چرخید_نه عزیزم ...

نانا نگاهی مشکوک به من انداخت





به سمت در خروجی رفت





که لبخند زورکی زدم_من برم ببینم خاله کجا موند..

خواستم به سمت در برم که رادمهر دستم رو گرفت_کجا؟

دستم رو پس کشیدم

که سرش رو به گوشم نزدیک کرد_هرچی فرار کنی من تشنه تر میشم....





اخمی کردم_من اینکار کنار گذاشتم ..خواهش میکنم دست از سر من بردارید





بلند خندید_بیخیال ..حاضرم شرط ببندم با هزار پسر هم خواب شدی..یکی بیشتر توبه تورو نمیشکنه...

بلند خندید_

شایدبعدش توام خوشت اومد تو بیخیال من نشدی

چون هر دختری شب رو با من صبح کنه...شیفته ام میشه





چپچپ نگاهش کردم

چقدرم از خود راضی بود

حیف بخاطر ماموریت مجبور بودم اینجا بمونم

وگرنه الان یه کتک درست درمون بهش میزدم و الفرار..

با نشستن دستی روی گودی کمرم





تیز از جا پریدم

که رادمهر خندید_فکر میکردم شجاع تر باشی..

اون شب که خیلی به خودت مطمئن بودی

چطور شده الان انقدر خود داری میکنی؟؟





با صدای خاله که من رو صدا میزد بدون اینکه بهش جواب بدم از آشپزخونه لنگان لنگان بیرون رفتم





هنوز پام درد میکرد

مَشغول چیدن میز بود

به سمت خاله رفتم_جانم...





لبخندی زد_پات بهتره؟؟!





_اگه میذاشتن پماد اثر کنه شاید بهتر میشد..





سرش پایین انداخت_شرمنده دخترم ...فکر نمیکردم آقا وارد آشپزخونه بشن و...

دستم روی شونه خاله گذاشتم_اشکال نداره...





آهی کشید_آقا خیلی هوس باز و چشم چران هستن...میترسم با دیدن بدن سفیدت برات دردسر بشه...





چشمام از تعجب گرد شد

عجب شناختی داشت





با دیدن قیافه من لبخند غمگینی زد_دختر منم همینجوری بی عفت شد..





دهنم تقریبا اندازه غار باز مونده بود





آهی سوزناک از گلوش خارج شد _بیا کمک کن میز بچینیم..

الان خانوم هم میان..





متعجب گفتم_خانوم کیه؟؟!





به سمت آشپزخونه رفت_مادر آقا..





پشت سرش به راه افتادم_فکر میکردم آقا اینجا تنها زندگی میکنن





خاله_اینجا آره ولی این باغ خیلی بزرگه..

پشت این ساختمون یه ویلا دیگه هست که خانوم تنها اونجا زندگی میکنن

بخاطر کثافت کاری های پسرشون دوست ندارن زیاد بیان اینجا





فقط یک روز در هفته





آهانی گفتم همراه خاله میز رو آماده کردیم

متعجب به غذا های چینی جور واجور نگاه میکردم

خاله_طعمشون عالیه...





رادمهر با ژست خاصی پشت میز نشست_من عاشق طعم های خاص هستم..

romangram.com | @romangram_com