#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_134


سعی کردم دوباره اخمکنم





سینی روی میز گذاشتم





منتظر شدم

که نگاهی بهم انداخت

بیخیال چایی رو برداشت

بعد از ریخت کمی نمک مزه مزه کرد





مکثی کرد

دل توی دلم نبود





از استرس زیاد دستام مچلوندم





دوباره مقدار بیشتری نمک ریخت و هم زد





اینبار به سرعت سر کشید...

که چشماش گرد شد

شروع کرد به سرفه کردن

من بجای اون راه گلوم میسوخت





لب گزیدم و سرم پایین انداختم

که با نعرش ترسیده

از جا پریدم_این دیگه چه کوفتی بود؟!





صدام صاف کردم_چای..

بین حرفم پرید_رفتی نمک آوردی بجای شکر؟؟





حق به جانب دستم به کمرم زدم_خونه شماست به من چه که فرق شکر و نمک رو نمیدونید و توی شکر پاش بجای شکر نمک میریزید ...





متعجب زل زد به من





ادامه دادم_من نمیتونم قبلش همه چیز رو بچشم که..





صورت آرین از حرص قرمز شده بود

خیز برداشت سمتم و توی یک سانتی من ایستاد و

انگشت اشارش جلوی صورتم

گرفت و دهن باز کرد

چیزی بگه که صدای زنگ در بلند شد





آرین نگاهی به من و بعد نگاهی به در انداخت به ناچار





به سمت در رفت

نفسم بیرون فرستادم

_هووف داشت منو میخوردا..





ازینکه تونسته بودم حالش بگیرم

حس خوبی داشتم

و لبخندی روی لبم نشست که به هیچ وجه رفتنی نبود





با دیدن مهبد که وارد خونه شد

لبخندم پهن تر شد





مهبد _سلام خوبی؟؟!





سری تکون دادم_ سلام..ممنونم..





روی مبل نشست





_میرم براتون چایی بیارم





آرین غرید_لازم نکرده ..خودم میرم تو بشین تا بیشتر ازین گند نزدی به سیستم ایمنی بدنمون..





لب گزیدم..

سرم پایین انداختم





بعد از رفتن آرین به آشپزخونه مهبد یواشکی گفت_قضیه چیه؟باز پریدین بهم؟!





ریز خندیدم _نه..

چهرمو مظلومکردم_فقط بجای چای شیرین

،چای شور بهش دادم





مهبد مکثی کرد

و یهو زد زیر خنده_وای از دست تو...

پس قیافش دیدنی بود





romangram.com | @romangram_com