#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_121




کنار گوش نیلو زمزمه کردم_سوتی نده...ببند اون دهنو...

از روی مبل بلند شدم

_دخترم..خدانگهدارت...





نیلو سریع به خودش اومد_تا دم در باهات میام...





دوتایی از خونه بیرون زدیم

جلوی در ایستادم_من برم لباسای این بنده خدا رو پس بدم..بیام





نیلو_باشه...منتظرت میمونم...





*نیلو****

بعد از رفتن نیلا جلوی پله ها نشستم

و چشم دوختم به ماه





آهی کشیدم

_اخر اینه قصه چی میشه!!





با صدای آرین ترسیده به عقب برگشتم_کدوم قصه؟؟





_آ هییچی...

کنارم روی پله نشست و نگاهی به ماه انداخت_همیشه عاشق ماه شب ۱۴ بودم





با چشمای گرد شده زل زده بودم

این کی انقد مهربون شد؟!؟





به صورتش که زیر نور ماه خیلی جذاب شده بود

لامصب این همینجوریشم قیافه اش دختر کشه...چه برسه الان و با این صحنه رمانتیک...

نمیگی دل و دین مارو میبری!!؟





با صداش از فکرش بیرون اومدم

_فهمیدی چی گفتم؟





لبخند خجلی زدم_نه..ببخشید حواسم پرت شد یک لحظه..





آرین_گفتم پدرت کجاست؟؟





اخمی روی پیشونیم نشست_مرد...

آرین_تو و مادرت تنها هستین؟؟





_نه...

یعنی آره





سری تکون داد و ساکت شد

دلم میخواست بیشتر باهاش صحبت کنم





اولین باری بود دراین چند روز آروم بود و پاچه نمیگرفت...

_خانواده ات کجان؟؟





پوزخندی زد_ترکم کردن..

چشمام گرد شد

که ادامه داد_خانواده من با شغلم مخالف بودند

پدرم گفت یا ما یا حرفه پلیسی...





بین حرفش پریدم_توام شغلت انتخاب کردی؟؟یعنی کارتو به خانوادت ترجیح میدادی؟؟





آرین_آره





با دیدن نیلا که از کنار دیوار میگذشت

سوال بعدیم یادم رفت





آرین نگاهی به چهره ام انداخت_به چی خیره شدی؟؟





سرش رو برگردوند تا

رد نگاهم بگیره که بی هوا دستام دو طرف صورتش گذاشتم و

لباشو بوسیدم...

خودم از حرکت ناگهانی و یهوییم شوکه شده بودم

لبامون بی حرکت روی هم قرار گرفته بود





انقد توی ذهنم دنبال جواب برای این کار احمقانه ام بودم که موقعیتم یادم رفته بود و با....

نیلا با خنده و پاورچین پاورچین از پشت سر

آرین گذشت و وارد خونه شد





با حس حرکت لبای آرین تازه فهمیدم تو

چه موقعیت شرم آوری هستم...

آرین_فکر نمیکردم انقد زود جوگیر بشی...میذاشتی دو دقیقه از صحبت دوستانمون بگذره بعد ...



romangram.com | @romangram_com