#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_85
بعد از رفتن پری و شیما به چند تا از بیمارا رسیدگی کردم و رفتم تو استیشن.خانم یکتا تا منو دید پرسید:
-از پری خبر داری که کارشون به کجا کشید؟
-آره همین الان بهش زنگ زدم، گفت خیلی کار مونده ولی مستخدم های دکتر مهرزادم هستن و کمکشون می کنن.
-به هر حال پری نباید زیاد خودشو خسته کنه چون واسه ی فردا جونی براش نمی مونه.
-منم میرم کمکشون...فعلا منتظرم تا دوستام بیان که جامون وایستن.
خانم یکتا از پنجره نگاهی به بیرون انداخت و گفت:
-بیچاره چه شانس بدی داره....بارونو ببین چقدر شدیده...
-خدا کنه تا فردا بند بیاد.
دکتر مهرزاد و دیدم که داشت میومد سمت استیشن.آروم از خانم یکتا پرسیدم:
-مگه دکتر همراه پری اینا نرفته بود؟
-نه مادر جون. کار داشت.
مهرزاد به ما رسید و گفت:
-سلام. خسته نباشید.
جوابشو دادیم. رو به من گفت:
-من دارم میرم خونه، با من میاین.
-نه منتظر دوستامم که شیفت و تحویل بدم.
-خب منتظر میمونم.
romangram.com | @romangraam