#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_225
- دیشب خوب خوابیدی دخترم؟
- بله ممنون.
- بابا بیژن: خب وقت و هدر ندیم.
و روشو طرف من کرد و پرسید:
- خب نظر تو چیه بابا جوون؟
حالا چی کار کنم ؟ اصلا نظرمو در مورد چی بگم...وای خدا.....عجب گیری کردما. نگاهی به چهر ی همه شون کردم که منتظر زل زده بودن به دهن من...ای کاش صبح با آرتام رفته بودم. میترسیدم یه چیزی بگم و همه چی رو خراب کنم ...اونم تو این اوضاع که میدونم بابا بیژن هنوز نسبت به رابطه ی منو آرتام مطمئن نشده...هر چند به ظاهر چیزی نمیگه ولی از نگاه های موشکافانش میشه فهمید. سعی کردم به خودم مسلط بشم. آب دهنم و قورت دادم وبا من من گفتم:
- خب.... می...می خواستم بگم.... اگه میشه اول شما برنامه تونو بگین...
- فریبا: چرا؟ مگه شما برنامه ایی ندارین؟
- چرا چرا...ولی خب من قبل از اینکه بابا بیژن بیاد به یه سری چیزا فکر کردم ولی حالا که اینجایین خیلی چیزا فرق میکنه.
بابا بیژن لبخندی زد و گفت:
- آه...درسته تولد آرتام برام مهمه ولی دوست ندارم بخاطر من برنامتو بهم بزنی.
با شنیدن کلمه ی تولد یه نفس راحت کشیدم و این بار با هیجان بیشتری که از کشف این موضوع بود،گفتم:
- نه نه...راستش من به یه شب دو نفره فکر کرده بودم ولی مطمئنم اگر دور هم باشیم آرتام خوشحال تر میشه...خودتون میدونین که چقدر درو هم بودن رو دوست داره.
- فریبرز: آناهید خانم درست میگه...
بابا بیژن رو به من گفت:
- راستش و بخوای ما روی یه مهمونی خانوادگی فکر کرده بودیم. اینطوری تو رو هم به فامیل و دوست و آشنا معرفی میکنیم. فکر نمیکنم جز خواهر و برادرام کسی تو رو دیده باشه.
- فکر خوبیه. من مشکلی ندارم
romangram.com | @romangraam