#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_211
- امشب که بابات و دیدم فهمیدم که اصلا بهش شبیه نیستی...من مادرت و ندیدم ولی فکر کنم که به اون رفتی...قیافه ی بابات کاملا شرقیِ ولی تو نه.
- آره....من بیشتر شبیه مامانمم....یادم بنداز عکسشو بهت نشون بدم. اون خیلی خوشگل بود...
غم توی صداشو میشد کاملا متوجه شد....یه لحظه خودمو گذاشتم جای اون از فکر اینکه یه روزی مامانم و نبینم تنم لرزید...هیچ وقت دوست نداشتم جاش باشم....برای اینکه بحث و عوض کنم گفتم:
- حالا که گفتم شبیه مامانتی هی ازش تعریف کن...باشه بابا تو خوشگل ترین مرد زمینی.
- میدونم...ولی مرسی از تعریفت.
نمی دونم چرا امشب انقدر در موردش کنجکاو شده بودم....با این حال دیگه جایز نبود ازش سوال بپرسم....چشمامو بستم و سعی کردم به حرفایی که زد فکر کنم...
صبح که از خواب بیدار شدم آرتام تو اتاق نبود....با تعجب به جایی که دیشب خوابیده بود نگاه کردم...ساعت 8:10 بود...کجا رفته بود؟
بی خیال شدم و کش و قوسی به بدنم دادم...دلم نمی خواست از تختش بیام پایین....زیادی نرم و راحت بود. نفس عمیقی کشیدم و از جام بلند شدم. توی اتاقش یه در بود که منتهی میشد به سرویس بهداشتی. بعد از شستن دست و صورتم از اتاق اومدم بیرون که آرتام و دیدم داشت از پله ها میومد بالا...لباس ورزشی تنش بود و نفساش طبیعی نبود. تا من و دید لبخندی زد و گفت:
- صبح پاییزیتون بخیر خانوم دکتر...
لبخندی زدم و گفتم:
- صبح بخیر... رفته بودی ورزش؟
با سر تایید کرد. پلیورشو در آورد و اومد جلوتر....چشمم افتاد به سینه ی ستبرش که حالا با شتاب کمتری نسبت به چند دقیقه ی قبل بالا و پایین می رفت....پوست خوشرنگی داشت...تگاهمو به سختی از بدنش گرفتم و به چشمای شیطونش که حالا میخندید دوختم. پرسیدم:
- همه بیدارن؟
- بابا همین چند دقیقه پیش رفت پایین...تو برو پایین منم یه دوش میگیرم و میام.
سری تکون دادم و رفتم پایین...آقا بیژن که پشت میز صبحونه نشسته بود تا من و دید لبخند مهربونی زد و گفت:
- بیا اینجا باباجوون...بیا صبحونه آماده س.
رفتم روی صندلی سمت راستش نشستم. به دو تا قوری ایی که روی میز بود اشاره کرد و پرسید:
romangram.com | @romangraam