#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_167
-حالت خوبه؟
-آره مامان...زشته شهرزاد جوون پشت خط منتظره....نگو که نمیریم. همین.
مامان چشم غره ایی بهم رفت و گفت:
-ببخشید شهرزاد جوون، حالا بذار شب کیومرث بیاد ببینم چی میگه.
-.................
-باشه حتما، اگر بازم کاری بود تعارف نکن. من بیکارم.
-................
-مرسی عزیزم. قربانت....سلام برسون...خداحافظ.
همین که تلفن و قطع کرد پرسید:
-چی شده که هوس مهمونی زده به سرت؟ تو که میگفتی تا آخر عمر کاری با فامیلای بابات نداری.
-خب فکر کردم دیدم اشتباه کردم....کاوه منو اذیت کرد، چه ربطی به بقیه داره.
-تو گفتی و منم باور کردم.
-چرا باور نمی کنی مامان خوشگلم؟ مگه خودت نگفتی کدورت هارم بریزم دور و ببخشم. منم میخوام همین کارو بکنم فدات شم.
-الکی برای من زبون نریز....بعضی وقتا واقعا شک میکنم که شاید حدسم درسته و از روی لجبازی آرتام و قبول کردی.
-مامان این چه حرفیه؟ آخه اون دو تا انقدر ارزش دارن که بخاطرشون با زندگی خودم بازی کنم؟
مامان جوابی نداد و فقط نگاهم کرد ولی خودم خوب میدونستم که انتقام گرفتن از اونا مهم ترین مسئله تو زندگیمه....نمی ذارم مهری به ریشم بخنده. حالا نوبته منه که یه ذره خوش بگذرونم. از این فکر لبخندی روی لبم اومد...همین طور که میرفتم طرف اتاقم به مامان گفتم:
-من میرم به آرتام خبر بدم...راستی مراسم چه روزیه؟
romangram.com | @romangraam