#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_165
-توی این که سلیقم خوبه شکی نیست ولی اینا کار من نیست.
زندگیِ پولداریم خیلی خوب بوداااا. انقدر توی خونشون اتاق داشتن که نمیدونستی چی کار باید باهاشن بکنی اونوقت این خونه فقط دست یه آدم بود. چشمم خورد به گیتاری که گوشه ی اتاقش بود پرسیدم:
-بلدی گیتار بزنی؟
-در حد basic بلدم. می خوای بزنم؟
وقتی موافقت کردم گیتار گرفت و برعکس گذاشت روی پاشو و با انگشتاش روش ضرب گرفت....خندیدم...اونم خندید و گفت:
-من که بهت گفته بودم توی هنر استعداد ندارم.
-وقتی بلد نیستی چرا خریدیش؟
-این گیتار پسر عمومه که جا گذاشته.
ضربه ایی به در خورد و فریبا اومد تو و گفت که شام حاضره...هیچ کدوم از کارکنا، حتی بی بی سر میز ما نشستن. از آرتام پرسیدم:
-هرشب تنها شام می خوری؟
-نه...امشب به خاطر تو اینجام وگرنه من میرم تو آشپزخونه و کنار اونا غذا میخورم.
-خب چرا نگفتی بریم پیششون.
-فکر کنم کار بی بیِ که خواسته ما تنها باشیم...
شونه ایی بالا انداختم و شامم و بین شوخی و خنده های آرتام خوردم که خیلی مزه داد. ساعت نزدیک ۱۲ بود که از آرتام خواستم برام آژانس بگیره که اخم بامزه ایی کرد و گفت:
-پس من چغندرم؟
از همه خداحافظی کردم و دوباره با ترس و لرز رفتم و سوار ماشین شدم....
امروزم بخاطر یه سری کارا باید میرفتم دانشگاه....پاهام از زور وایستادن زیاد شدیدا درد می کنه.....آزیتا هم مثل من کلافه شده و هی غر میزنه.....
romangram.com | @romangraam