#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_157

چقدر بد بود همزمان داشتن و نداشتنش!

چه قدر سخت بود

با ژست خاصی پشت فرمون میشست

آرنجش رو لبه شیشه و دستش چنگ شده لای موهای کنار شقیه اش

یه دستشم که رو فرمون بود و با خونسردی و نرمی میروند

همه چیزش اون لحظه واسم شیرین بود

آروم‌ گفتم:

- کِی بهارو اون‌ روز پیدا کردید؟

نگاهش تو صدم ثانیه یخ زد و آروم‌ و خش دار گفت:

-اصلا گم نشده بود، عارف رفت کمدشو نگاه کرد اصلا چمدونش نبوده، برگشته بوده تهران، بعد از اینکه تورو رسوندیم بیمارستان فهمیدیم برگشته تهران

لبشو جویید و آروم گفت:

- رفته بود خونه وحید

ابروهامو بالا انداختم و بهش زل زدم:

نگاهش یخ زده بود

اون لحظه حس کردم بهار از چشماش افتاده

واقعا همچین حسی داشتم

نیشخند آرومی زدم و اونم دیگه چیزی نگفت

خوشحال بودم که اون‌ شب و اون بوسه رو به روم نیاورده!



سه ساعت گذشته بود و چون هوا تاریک بود بچه ها خسته شدن و جلوی یک هتل لوکس نگه داشتن

هممون پیاده شدیم و به سمت هتل رفتیم

خیلی خوابم میومد و فریادم چشماش قرمز شده بود

پسرا دوتایی اتاق گرفتن و دخترا ام دوتایی

فقط من بودم‌ که خیلی سرد و شیک بلند گفتم:

- نمیتونم هم‌ اتاقی تحمل کنم!

یه اتاق یک نفره زیر نگاه سنگین سارین و فریاد و اون‌ پسره مو اسبی که فهمیدم اسمش پژمانه گرفتم و بدون توجه بهشون چمدونمو از عقب ماشین پژمان بیرون کشیدم و برگشتم هتل و همه رفته بودن اتاقاشون

پوفی کشیدم و رفتم تو اسانسور

از طبقه ی هشتم اسانسور بیرون اومدم و خسته به سمت اتاق ۸۸۶۷ رفتم و در اتاق رو با کارت باز کردم و بدون توجه به دکوراسیون‌ شیک و زیبای اتاق خودمو رو تخت پرت کردم و چشمامو بستم



----------



عینک آفتابی مارکمو رو موهام سُر دادم و دسته چمدونمو گرفتم و از اتاق خارج شدم

صبحانه رو همه تو اتاقاشون خورده بودن و چون دیر شده بود صبح میخواستیم سریع تر راه بیُفتیم

حسابی سر حال بودم و یه جین ذغالی و یه تیشرت مشکی پوشیده بودم و یه پیرهن‌ مردونه مشکی پوشیده بودم که تا اواسط رونم بود

دکمه هاش باز بود و استیناشو تا زده بودم

موهامو محکم بالا بسته بودم و‌ آرایشم‌ تنها خط چشم پر رنگ و ذغالیم بود

تو لابی همه بچه ها جمع بودن و تنها افراد باقی مونده فریاد و عارف بودن

پژمان به سمتم اومد و من با دیدن تیپش نیشخند زدم

با اون هیکل بادکنکی شبیه باب اسفنجی شده بود با اون تیشرت زردش!

سارین بهم‌ با لبخند محوی نگاه میکرد و صالح با دختر سبزه و عینکی و بامزه ای که کنارش ایستاده بود گرم گرفته بود

romangram.com | @romangram_com