#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_155

اولین نفر به سمتم اومد

هیجان زده نگاهم کرد و با ذوق گفت:

_ نیاز! حالت خوبه؟

ابروهامو بالا انداختم و چشمامو ریز کردم و گفتم:

- آره مرسی!

خیلیا منو نمیشناختن ولی همینطوری خیره نگاهم میکردن

سنگینی نگاه پسرا و پچ پچ دخترا برام جالب بود

سنگینی نگاه فریادو حس میکردم

برگشتم و نگاه براق و خیره اش رو شکار کردم

صالح دستشو آروم رو شونم گذاشت و آروم‌ گفت:

- خوشحالمون کردی، خوبه که حالت خوبه، بدون تو دست تنها بودم

لبخند زوری و محوی زدم و عارف بینشون به سمتم اومد و گفت:

- برو بشین تو یکی از ماشینا، زیاد سر پا نمون، چمدونتو میبرم

و بعد خواست چمدونمو بگیره که دستمو عقب کشیدم

_ من ماشین ندارم

و بعد به جمع نگاه کردم که صدایی خش دار از بین همه گفت:

_ حالا که اومدی وقتمونو نگیر، برو تو یکی از ماشینا بشین

نگاهش کردم

به چشمای آبیش زل زدم

دلم براش خیلی تنگ شده بود

وقتی نگاهمو دید دستی به لبش کشید و تکیه اش و از ماشین گرفت و با پوزخندی سوار ماشین شد



همه دورم جمع شدن و شروع کردن به حال و احوال و حتی حرفی از اینکه داشتن جام میزاشتن نزدن

به همشون سر سری جواب دادم و بعد رو به سارین گفتم:

- تو ماشین کی بشینم؟

دستشو از تو جیب شلوارش بیرون کشید و بازومو گرفت و با تعجب نگاهم کرد و گفت :

_ این چه سوالیه؟ این همه ماشین!

و به دنبال حرف اون صالح گفت:

_ راست میگه، بیا با سارین برو

و کم کم اکثر بچه ها تعارف زدن که باهاشون برم

اما توجهی نکردم

یکی از دخترای جمع لبخند حرصی بهم زد و بازوی سارینو گرفت و گفت:

- سارین جون قرار بود من با تو بیام!

سارین خواست چیزی بهم بگه که بی توجه برگشتم سمت صالح و صالح لبشو گاز گرفت و گفت:

- تو ماشین منم عارف و سهیلا و سهند و روزبه هستن

تو ماشین سارینم که پر بود

کم کم حرصم گرفته بود

یکی از پسرای جمع که موهاشو دم اسبی بسته بود و هیکل پف پفی و مسخره ای داشت بازومو گرفت و با نیش باز چشمک زد و گفت:

- من که تنهام، نیاز جون با من بیاد

همه ساکت شدن و اخمای سارین رفت تو هم

romangram.com | @romangram_com