#چشم_هایی_به_رنگ_عسل_پارت_238
می ری از برم
تو نمی دونستی که دلم بسته به ساز صدات
آرزومه که می دونستی که من می میرم برات
می میرم برات.........
سرم را از روی زانو بلند کردم و به فرزاد نگاه کردم .به من خیره شده بود و پیچ و تابهای آتش ، در آن هوای دم غروب ، چهره اش را بطرز دیوانه کننده ای زیبا جلوه می داد .انگار او بود که این شعر را زمزمه میکرد .خورشید از آسمان رخت بر بسته بود ولی دو خورشید سوزانتر در قابی درشت ف قلبم را می لرزاند!
التماس چشمهایش ، احساساتم را به مبارزه می طلبید . انگار در تک تک ابیات مفهومی نهفته بود که فرزاد عاجزانه می خواست به سادگی از کنارشون عبور نکنم .اصلا چرا نگاهش تا این حد بیتاب و دردآلود بود؟! از زجری که در زیر شلاق نگاهش می کشیدم ، بطرز عجیبی لذت می بردم ! لذت سوختن و خاکستر شدن در عشق ! و باز صدای سیامک:
نمی خوام بیای
نمیخوام میون تاریکی من، تو حروم بشی
نمی خوام ازت
نمیخوام مثل یه شمع بسوزی برام تا تموم بشی
برو تو بزرگی، میخوام که فقظ آرزوم بشی
romangram.com | @romangram_com