#چشم_هایی_به_رنگ_عسل_پارت_220



- آخه یه خانم دیگه هم قبلا به من گفته بود که « تو خیلی مرموزی»!



هرچقدر تلاش کردم بی تفاوت باشم ، نشد. کاملا بسمتش چرخیدم و با اخمی بی اراده گفتم:



- اگه بپرسم اون خانم کی بود، ایرادی نداره؟!



نگاهی به چهره ام انداخت و زد زیر خنده:



- تو رو بخدا اینطوری نگام نکن! بلند می شم خودمو از این کوه پرت می کنم پایین ها!



- بهتره بگی اون خانم کی بود تا خودم اینکارو نکردم!



به لحن نیمه شوخی و نیمه جدی ام خندید .ایستاد و دوباره به راه افتاد.



- اون خانم یه استاد پنجاه ساله!استاد یکی از دروس اختصاصی من توی دانشگاه آکسفورد!من ساکت ترین و در عین حال فعالترین عضو کلاس بودم .یه بار هم اون این جمله رو گفت!



ناگهان سکوت کرد و به عقب برگشت .خورشید در حال افول بود .با صدایی که بطرز دیوانه کننده ای غمگین بنظر می رسید، ادامه داد:



- ولی من معتقدم مثل یه کتاب باز می مونم .خوندن من خیلی ساده اس! اونقدر ساده که بین سختی ها و تردیدهای افکار تو گم شدم!




romangram.com | @romangram_com