#چشم_هایی_به_رنگ_عسل_پارت_198
نتوانستم جمله را ادامه دهم، سرش را به بالا و پایین تکان داد و با لحنی آرامش بخش زمزمه کرد:
- درکت می کنم عزیزم! آروم باش .این کوچولو اسمش علیرضاست. حالا چرا بین اینهمه بچه اینو بغل کردی؟
همانطور که علیرضا را در آغوش داشتم، ایستادم:
- نمی دونم! یه احساس عجیبی به این بچه پیدا کردم .چقدر خوشگل و معصومه! وای نرگس دارم دیوونه می شم!
لبخند ملیحی زد و به صورتم اشاره کرد:
- اشکات رو پاک کن عزیزم. سعی کن به خودت مسلط باشی .اتفاقا فرزادهم یه جور عجیبی علیرضا رو دوست داره .نمی دونی چقدر به هم وابسته اند !وقتی دیدم یکراست اومدی اسنجا تعجب کردم .نکنه شما دونفر تله پاتی احساسی برقرار می کنید؟!
لحن شیطنت آمیز نرگس ، لبخند محزونی را بر لبم نشاند ، ولی پیش از آنکه سخنی بگویم ، علیرضا برای باز کردن کاعذ شکلات تلاش میکرد، با تعجب و لحن کودکانه و شیرین پرسید:
- خاله نرگس ، چرا این خانومه گریه می کنه؟ من که ناراحتش نکردم!
محکم او را در آغوش فشردم و بوسه ای آبدار از گونه اش گرفتم .
- گریه نمی کنم عزیز دلم، چشمام یه کمی می سوزه ، حالا برو بازی کن
romangram.com | @romangram_com