#چشم_هایی_به_رنگ_عسل_پارت_195
نگاهی به الهام انداختیم ولی او هم بعلامت بی خبری، شانه ای بالا انداخت .در همین لحظه در اتاق باز شد و دختری ظریف و زیبا پا به داخل نهاد .با دیدن ما، متعجب بر جا ماند و گفت:
- واقعا معذرت میخوام......
ولی تا چشمش به فرزاد افتاد که به احترام او به پا خاسته بود .لبخند زیبایی زد.
- به به؛ سلام فرزاد جان!کی اومدی؟
فرزاد بی خبر از قلب بی تابم که همچون گنجشکی اسیر، پر و بال می زد ، بسمت او رفت و لبخند جذاب تحویلش داد:
- چه حلال زاده! سلام از بنده است خانم، خسته نباشی!
- ممنونم ، تو هم همینطور، فکر میکردم از ظهر می آیی!علیرضا و بهار مدام سراغت رو می گرفتن!
- شرمنده ام حسابی گرفتارم، تو که می دونی!
سپس گویی حضور ما را بیاد آورده باشد، نگاهی به جمع کرد و به من خیره شد:
- شیدا این همون دوست عزیز و هنرمند منه که میخواستم تو رو باهاش آشنا کنم، نرگس خانم!
romangram.com | @romangram_com