#چشم_هایی_به_رنگ_عسل_پارت_192
- چیه ؟درد داری؟!
در عمق چشمهان مخملی اش ، عشق و دلواپسی موج می زد .برای آنکه بیش از آن نگرانش نکنم ، با خنده گفتم:
- با این باند و این بلوز گشاد ، خیلی خنده دار شدم ، نه؟
به سمتم آمد:
- اتفاقا خیلی هم قشنگ شدی!حالا بیا استراحت کن.
بقدری احساس سرگیجه میکردم که نمی توانستم به راحتی راه بروم و گمان میکردم که همه خانه دور سرم می چرخد .بی اراده به او تکیه زدم و او هم بسرعت مرا روی تخت نشاند و قرصهایم را یکی یکی به خوردم داد .رنگم بشدت پریده بود و نگرانی به وضوح در چهره اش بیداد میکرد .
- شیدا ببین چقدر سر به هوایی!تو آخر منو با این کارهات جون به لب می کنی ! چرا نمیخوای بفهمی من چقدر نگرانتم؟ بخدا اگه یه مو از سر تو کم بشه خودمو نمی بخشم!
وقتی نگاه خیره مرا متوجه خود دید ساکت شد . با اینکه حال مساعدی نداشتم ، نگاه ملتهب و بیمارم را پیشکش چشمهای مضطربش کردم و لبخند عاشقانه ای زدم . نفس عمیقی کشید، ناراحت بنظر می رسید.
- این خنده یعنی چی؟!
به آرامی روی تخت خوابیدم و پتو را تا زیر گلویم بالا کشیدم
romangram.com | @romangram_com