#چشم_هایی_به_رنگ_عسل_پارت_180



لبخند محزونش پررنگتر شد .با خجالت ، تک سرفه ای کردم و گفتم:



- امیدوارم منو بخاطر اون شوخی بخشیده باشی.هرچند که بقول شایان من با حادثه به دنیا اومدم . ولی باور کن که کسی مقصر نیست ، حتی تو! اون فقط یه شوخی بود که به این اتفاق منجر شد .واقعا متاسفم!



- ولی منم بی تقصیر نبودم!



از کنارم برخاست و بسمت پنجره رفت و آن را گشود .دیدن ناراحتی اش دلم را ریش میکرد .کم مانده بود دیوانه شوم .اگر این احساس ناشناخته و لطیف، عشق نبود، پس چه بود؟ می دانستم که حالت شیطنت آمیزم را بیشتر دوست دارد.



- ناجی مهربون! دلت میخواد یه لیوان آب به این مغروق بدی؟!



با تعجب به سمتم برگشت .از حالت نگاهش خنده ام گرفت .



- چیه ؟ خب تشنمه!



لیوانی آب پر کرد و به سمتم آمد .کمک کرد تا بنشینم و بالشم را پشتم مرتب کرد.

- خیلی لوسم می کنیها!



- اگه می دونستی اینطوری چقدر دوست داشتنی هستیف همیشه لوس می شدی! تو می دونی چقدر از اب استخر رو نوش جان کردی ، حالا بازم آب میخوای ؟!



خواستم با دست آزادم که به آن سُرم متصل نبود ، لیوان را بگیرم ، ولی دستم در میان آستین بلند لباس گم شده بود! هر دو نگاهی به آن انداختیم و زدیم زیر خنده .


romangram.com | @romangram_com