#چشم_هایی_به_رنگ_عسل_پارت_178



- بسیار خب بهتره همگی دور بیمار عزیزمون رو خلوت کنید . اون هنوز به استراحت احتیاج داره



همگی به اتفاق به پا خاستند و من در دل از دکتر پرستویی ممنون شدم! در آخرین لحظه مکالمه اش با فرهاد خان شنیدم که سفارش میکرد حتما با دیدن نشانه های غیر طبیعی ، او را خبر کنند .مادر به کنارم آمد.



- میخوای یه چیزی بیارم بخوری؟



- نه مامان جان، اصلا اشتها ندارم .فقط دلم میخواد بخوابم!



گونه ام را بوسید و بسمت الهام رفت که شایان جلو آمد



- با خیال راحت استراحت کن آبجی کوچول، اینجا همه چیز مرتبه!



- چشم، تو هم برو استراحت کن ، خستگی از چهره ات می باره!



- عیبی نداره؛ تو ارزش بیشتر از اینها رو داری



با شیطنت چشمکی زد و ادامه داد:



- کاش بودی و با چشم خودت می دید عاشق سینه چاکت چه جوری به در و دیوار می زد! داشت خودش رو می کشت!




romangram.com | @romangram_com